Saturday, 3 November 2007

رولت سبز انقلاب

ميدان انقلاب فراخ ترين عرصه ابهام و انفجار و ازدحام بود. صبح به صبح مادرها لاستيكى هاى ما را تميز و محكم مى بستند، با چند پوشك و كهنه اضافى در كيف، و ما را به نيش مى كشيدند تا دور ميدان انقلاب. ميدانى كه هميشه جوان هايى با صورت هاى نقاب بسته، يقه هاى پهن و عينك هاى قاب درشت كائوچويى پشت گونى هايشان سنگر گرفته بودند. محصول روز ما پر كردن لاستيكى هايمان بود و سهم مادرانمان فرياد. و ما زبانمان با آهنگ دكتر على شريعتى ، معلم شهيد ما باز شد. پيش از آن كه آب را درست ادا كنيم با آهنگ معلم شهيد ما شعار داده بوديم. و باز وضع ما بهتر بود از كسانى كه زبانشان با 'زد' باز شده بود. بمب ها روى بام ها مى افتاد و شيشه ها مى لرزيد. مردم نقطه اى را با دست نشان مى دادند و اين سان بود كه نسلى به جاى بابا زبانش با 'زد' باز شد

و بعد ميدانى به نام انقلاب ساخته شد، رولت سبز رنگى كه دور خود پيچيده بود و نقش دهان هايى پر فرياد روى سنگ هاى آن نيمه برجسته بود

و بعد نسل لاستيكى به پا آن قدر دود ساخت كه رولت سبز انقلاب لجنى شد و نقش هاى برجسته اش محو

و ناگهان يك روز ميدان انقلاب با آن همه فرياد و لاستيكى و آهنگ دكتر على شريعتى خراب شد. دورش را صفحه فلزى سبزي گرفتند و وسط ميدان را كندند. نسل لاستيكى به پا مترو و اتوبوس و پاركينگ مى خواست. ترديدى در كار نبود. رولت سبز خراب شد و تا چند وقت ديگر ايستگاهى به جاى آن سبز خواهد شد. كاش كسى كه اين كار را مى كند كمى ذوق داشته باشد. كاش چيزى جاى رولت سبز بگذارد كه بشود يك دقيقه نگاهش كرد. چيزى كه گوشه اى ازآن نقشى از مردهاى سيبيلو با يقه هاى پهن يا مادرهاي ساده دل ما پنهان باشد. اما شك من در آن است كه نسل لاستيكى به پا اين سر سوزن ذوق را هم داشته باشد. حكما كپه اى سيمان خواهد ساخت با درهايى تنگ كه نه مردم از آن رد مي شوند و نه نقشى از سيبيلوها رويش هست

Sunday, 21 October 2007

رهروان فردوس برين

حتما كسانى كه در تهران زندگى مى كنند تاكسى هاى جديد را ديده اند، چيزى بين مينى بوس و ماشين شخصى با ده نفر ظرفيت. نام يكى از شركت هاى تاكسى رانى نظرم را جلب كرد: رهروان فردوس برين. شما مى توانيد در يك ون نقره اى سوار شده و در معيت ده نفر از ديگر مومنان از رهروان فردوس برين باشيد. گاه اين همسفران خود پديده هاى قابل مطالعه اى هستند. امروز يكى از همسفران من در راه فردوس برين گفت ترافيك تهران فقط يك راه حل دارد و آن هم دو طبقه كردن تمام خيابان ها است. پيشنهاد سنگين تر از آن بود كه بشود جواب داد. حكما دوست ما به بخش مراقبت هاى ويژه فردوس برين مى رفته. گاه در سفرتان به فردوس برين خواهيد ديد كه برخى از نقاط خيابان شلوغ تر از ساير جاها است. اين جا مكان هايى است كه برخى از حوران فردوس برين كه به هر دليل به موقع به فردوس برين نرسيده اند منتظر ايستاده اند تا با يكى از رانندگان حداقل تا پشت ديوارهاى فردوس برين بروند. بر احساس، نبوغ و پاچه خوارى كسى كه نام يك شركت تاكسى رانى را رهروان فردوس برين مى گذارد درود مى فرستم

Wednesday, 17 October 2007

ارنست رنان و هويت ما

چند شب پيش داشتم كتاب سيد جمال الدين اسد آبادى و تفكر جديد نوشته دكتر مجتهدى را مى خواندم. مقاله سوم كتاب گزارش و تحليلى است از سخن رانى ارنست رنان در سال 1883 در دانشگاه سوربن كه متن آن بعدا در يكى از روزنامه هاى فرانسه چاپ مى شود، و سپس پاسخ سيد جمال الدين به ارنست رنان. عنوان سخن رانى رنان " اسلام و دانش" است كه رنان در آن برداشت خود از رابطه اسلام و دانش را طرح مى كند. در اين جا به محتواى اين سخن رانى و پاسخ سيد جمال كارى ندارم و مى پردازم به يكي از جملات رنان

تاثيرى كه اسلام در ذهن اينان [مسلمانان] مى گذارد چنان قوى است كه تمام اختلاف هاى نژادى و ملى در نزد آن هايى كه به اسلام مى گروند از ميان برداشته مى شود. بربر و سودانى، سيركسى و افغانى، مالى و مصرى و نوبه اى كه اسلام آورده اند ديگر بربر و سودانى و مصرى و غيره ... نيستند، بلكه فقط مسلمان اند. ايران استثنا است، اين كشور استعداد و نبوغ شخصى خود را نگه داشته است. ايرانيان بيشتر شيعه هستند تا مسلمان

راستش اين جمله من را به فكر واداشت. زياد شنيده ايم كه خود ما ايرانى ها خودمان را تافته جدا بافته اى از ديگران مى دانيم و افتخار به تاريخ پيش از اسلام يا تفاوتمان با اعراب مى كنيم. اما اين بار نخست بود كه مى ديدم يك غربى هم در اين آتش مى دمد و ايرانى بودن به عنوان يك مليت را چنان با مذهب تشيع پيوند مى زند كه حاصل آن حتى بر مسلماني ايرانى ها هم مى چربد

نمى دانم از شنيدن چنين تحليلى خوشحالم يا نه. اما يك چيز من را مشكوك مى كند. نكند حتى همين پز به گذشته تاريخى ما هم رهاورد شرق شناساني است كه در احوال ايران كندكاو كرده اند. نكند همين هويت نيم بند و مجزايى كه بسيارى از ما براى خودمان قايليم و بر اساس تمايز عرب/عجم و مسلمان/شيعه بنا شده هم محصول همين قرون اخير باشد و لابلاى تفاسير و تحليل هاى شرق شناسان مثل هزار ايده و فكر ديگر در دوره جديد به منظومه فكرى ما وارد شده باشد. كسى مى داند از كجا مى شود نمونه اى اصيل تر و تاريخى تر از بطن سنت و تاريخ ايران يافت كه پيش از آشنايى ما با انديشه هاى جديد هويت ما را بر اساس تمايز با ساير مسلمانان تعريف كرده باشد. به نظرم حرف رنان جاى بحث و سوال دارد

سمينارهاي فلسفه تحليلي

پژوهشكده فلسفه تحليلى در مركز تحقيقات فيزيك نظرى برنامه سخن رانى هاى فصل پاييز خود را اعلام كرده و ظاهرا يكى از آن ها هم تا حالا برگذار شده است. در اين جا ليست آن را مى توانيد ببينيد. من هم يك صحبت دارم در 21 آبان تحت عنوان " وحدت علم و تحليل يك لايه از ويژگى ها". (البته نام كوچك من در ليست اشتباه چاپ شده، ولى منظور همين بنده است.) براى كسانى كه علاقمند اين بحث ها هستند بايد مجموعه سخن رانى هاى خوبى باشد

Sunday, 14 October 2007

وقتي فين مي كني به احساس دستمال فكر كن

در پى معنا كتاب كوچك و جمع و جورى است در حدود صد صفحه نوشته تامس نيگل كه توسط سعيد ناجى و مهدى معين زاده به فارسى ترجمه شده و نشر هرمس آن را منتشر كرده است. كتاب در واقع درآمدى است براى آشنايى با فلسفه، اما با ساير كتاب هاى مشابه چند فرق اساسى دارد. يكى اين كه كلا در پى تعريف كلى و عمومى فلسفه نيست و يك راست مي رود سر بررسى نه موضوع كه مى توانند منبع ايجاد سوالات فلسفى باشند. موضوعاتى مثل درستى و نادرستى اعمال، رابطه ذهن و جسم، عدالت، مرگ و معناى زندگى

اما نكته اى كه كتاب را خاص مى كند آن است كه نيگل در اين اثر هيچ پاسخى به مسايل عرضه نمى كند. حتا به ندرت هم مى توان اسم مكاتب فلسفى را در كتاب ديد. كل كتاب تامل و بحث هاى مفهومي است كه هدف آن صرفا بررسى موضوع از زواياى مختلف و تامل فيلسوفانه اما خارج از چارچوب هاى رايج در باب مسايل است. به عبارتى كتاب فقط مى كوشد طرح مساله كند و از اين حيث با اكثر آثار ديگر در اين رده فرق مى كند

از اين دو جمله در كتاب خوشم آمد: " از كجا مى دانيد وقتى در دستمال كاغذى فين مى كنيد، هيچ احساسى در آن دستمال ايجاد نمى شود." و" شما به اندازه اى كه از درون به نظر خودتان مهم جلوه مى كنيد، از بيرون اهميت نداريد. از منظر بيرون شما اهميتى بيش از هيچ كس ديگر نداريد". ويراستار كار آقاى ملكيان است و در فصول آخر با چند پاورقى سعى كرده در بعضى جاها زهر كلام نويسنده را در باب بى معنى بودن زندگى يا در باب مرگ بگیرد

Wednesday, 10 October 2007

يوسفعلى ميرشكاك و فلسفه تحليلي


يوسفعلى ميرشكاك پديده جالب و اكثر اوقات مفرحى است. چه زماني كه پته شاملو را بر ملا مي كند، چه زمانى كه مقاله در مورد فرديد مى نويسد و سيدنا الاستاد مى گويد، چه وقتى كارشناس فيلم فقر و فحشاى ده نمكى مى شود و وسط دود سيگار كه از لاى انگشتانش از زير تصوير وارد كادر مى شود در مذمت دود آلود بودن تهران مى گويد، و چه حالا كه در باب چه گوارا نوشته است. اكثرا هم مى شود از لابلاى صحبت هايش چيز هايى براى فكر كردن پيدا كرد، نه از بابت عمق زياد مطلب ، بلكه از بابت افراط و تفريطى كه عمدتا در كارش هست

من در اين جا كمى در مورد اين جمله او فكر مى كنم: من با این که هیچ نسبتی با ایدئولوژی مطرح شده در سخن رانی های چه گوارا ندارم، شخص او را بسیار دوست می دارم. آموزگار مبارزه ی آزادی بخش من حضرت اباعبدالله الحسین علیه السّلام است، اما تردید ندارم که اگر چه گوارا در سال شصت و یک هجری و در میان مسلمانان می زیست، بی درنگ به یاری آموزگار شیعیان می شتافت، زیرا آزاده بود به همان معنایی که مولای ما اباعبدالله مطرح کرده است

گويندگان عادى زبان نيز از اين دست جملات در زبان محاوره زياد به كار مى برند. جملاتى از اين قبيل كه اگر جرج بوش دست به حمله به عراق نمى زد كس ديگرى اين كار را مى كرد. يا آن كه اگر احمدى نژاد رئيس جمهور نمى شد، هر كس ديگرى هم كه مى شد بنزين را سهميه بندى كرده بود. به اصطلاح فنى اين ها را شرطى هاى خلاف واقع مى گويند. چرا كه هم جملات شرطى اند و هم بر خلاف آن چيزى هستند كه در واقعيت رخ داده است. مثلا در واقعيت بوش دست به حمله به عراق زده است و احمدي نژاد هم رئيس جمهور شده است

يك سوال مهم آن است كه درست يا نادرست بودن اين جملات را چطور بايد بررسى كرد. مثلا اين شرطى خلاف واقع كه اگر من دست به سيم برق زده بودم خشك مى شدم (در حالى كه اين كار را نكرده ام) جمله اى درست است، اما اين شرطى خلاف واقع كه اگر من دست به سيم برق زده بودم بال در مى آوردم نادرست است

يك راه حل كلاسيك در اين جا توسل به جهان هاى ممكن است. مى توان جهان ممكن ديگرى را تصور كرد كه همه قوانين و امورش شبيه جهان ما است و من يا همزاد من در آن جهان دست به سيم برق زده ام و خشك شده ام. بنابراين جمله اول درست است. اما نمى توان جهان ممكنى را تصور كرد كه قوانين و امورش شبيه جهان ما باشد و من در آن جهان دست به سيم برق زده باشم، اما بجاى خشك شدن بال در آورده باشم. لذا جمله دوم نادرست است

حالا با اين توصيفات برويم سر ادعاى ميرشكاك. آيا اگر چه گوارا در زمان رويداد كربلا بود جزو ياران حسين بود يا خير؟ اين جا بايد جهان ممكن ديگرى را تصور كرد كه از همه جهات شبيه جهان ما است، مگر با اين تفاوت كه چه گوارا به جاى قرن بيستم ميلادى در سال شصت هجرى در آن زيسته باشد. اما مشكل كار در اين جا آن است كه آيا ما در اين صورت با همان چه گواراى اصلى سر و كار داريم يا چيزى كه در موردش بحث مى كنيم فردى ديگر است. آن چه ماهيت و تشخص چه گوارا را در قرن بيستم ساخته دلبستگى او به انديشه چپ، ماركس و مبارزات چريكى بوده است. اين مفاهيم اصولا در سال شصت هجرى تعريف نشده بودند تا هويت فردى را بسازند. لذا ظاهرا به نظر مى رسد نمى توان گفت همزاد چه گوارا در آن جهان ممكن با چه گواراى واقعى داراى اين همانى (يا حداقل شباهت بسيار زياد) هستند. به نظر مى رسد كه در اين جا ما با دو فرد متفاوت سر و كار داريم كه صرفا نامى مشترك دارند. آن چه در مورد چه گواراى تاريخى مى گوييم هر چه باشد به چه گواراى اصلى بى ارتباط است

ميرشكاك البته حرفى خطابى و احساسى مى زند، و شايد در واقع به درستى و نادرستى منطقى حرفش نظر ندارد اما با اين حال سوال جالبى را هم طرح مى كند. اين كه آيا مى توان در مورد جملاتى مانند اين كه من اگر در فلان واقعه تاريخى بودم فلان موضع را مى گرفتم تعيين صدق كرد يا خير. به عبارتى به نظر مى رسد در جملات شرطى خلاف واقعى كه در آن ها موضوع جمله مى بايد در زمان سير كند و احتمالا در اين سير زمانى نياز به تحولاتى شخصيتى هم خواهد داشت الگوى مرسوم جهان هاى ممكن پاسخگو نيست و بايد به دنبال ملاك ديگرى براى تعيين ارزش صدق گشت

Monday, 1 October 2007

بايد اينك در آفتاب نشست

حدود دو ماه مى شود كه من در اين جا چيزى ننوشته ام، علت هم تغيير جا و بازگشتن به ايران بود. البته در اين مدت از شما چه پنهان براى ننوشتن اين وبلاگ زياد وسوسه شدم، به خصوص كه تقريبا تمام وقت مفيد من در اين مدت براى طى مراحل مختلف اداري و جمع آورى امضا از هر بنى بشرى كه قدرت امضا كردن را در اين ملك دارد گذشته است و اضافه كنيد به آن تدارك يك زندگى از مرحله صفر در ايران را كه همه براى ننوشتن دلايل كافى اند. حالا باز تصميم دارم اگر فرصت شد بنويسم و البته در اين كار صحبت بعضى دوستان كه نوشته هاى قبلى را مى خوانند و ظاهرا دوست داشته اند هم بى اثر نبود. فعلا اين تصوير را از تهران داشته باشيد تا بعد

كنار ميدان آزادى در يك روز آفتابى هر كسى هر هنر و تجارتى دارد براى يك لقمه نان عرضه مى كند. زنان جوان با تيپى كه با فالگيرهاى چهار پنج سال پيش تفاوت ماهوى دارد فال مى گيرند، جوانى موز مى فروشد و كسى سى- دى. اما يكى هم راه جالب ترى دارد. ميكروفون و بلندگويى آورده و روى صندلى تاشوى راحتى نشسته و روضه مى خواند. فعلا روضه على اكبر مى خواند، با سوز و گداز. مى توانى پول بدهى و روضه ات را انتخاب كنى و بعد برايت مى خواند. عجله بود فرصت نشد مزنه قيمت ها را بپرسم. مناسب حال من اين روزها شايد روضه غريبي مسلم باشد

Friday, 27 July 2007

خوشحالم

يكی از كارها كه اين جا به صورت غير رسمی می كنم ايفای نقش مترجم برای ايرانيان و به خصوص پناهندگان و مهاجران است. هر كدام از اين پناهندگان داستانی پشت سر دارند. همه می دانيم كه اكثريت آن ها غير سياسی اند و برای كار به كشور های ديگر رفته اند. داستان هر كدام از آن ها شنيدنی است، آن ها كه از مرزهای زمينی از بوسنی آمده اند چه شب ها كه در جنگل از ترس جان لرزيده اند. كسانی كه از راه تركيه و يونان آمده اند چه داستان ها كه از مخفی شدن در دكل كشتی ها دارند. چند تايی از آن ها در كانتينرهای يخچال دار تا سر حد مرگ و اغما رفته اند
اما درد آورتر آن است كه اكثر اين ها در اين جا جواب مثبتی از اداره مهاجرت ندارند و به شكلی غير قانونی زندگی می كنند. حداقل در ميان تعدادی كه من می شناسم بسياری روزانه ده تا دوازده ساعت كار سخت بدنی می كنند، كاری كه خود انگليسی ها كمتر حاضر به انجام آن هستند. به دليل غير قانونی بودن حقوق كمتری می گيرند و از هيچ نوع خدماتی مثل بيمه يا بازنشستگی بر خوردار نيستند. در معنای واقعی كلمه شهروند درجه دو اند
يكی از مشكلات هميشگی آن است كه نمی توانند به سادگی گواهينامه رانندگی و حساب بانكی داشته باشند. مدتی است كه با يكی از اين بچه ها شايد تمام بانك های انگليس را برای باز كردن يك حساب رفته ايم و من نقش مترجم را برايش ايفا كرده ام. هر بار جز جواب منفی و سر شكستگی چيزی نيافته ايم. من به شخصه تحمل اين نوع زندگی را برای خودم ندارم و اغلب هم به اين پناهندگان می گويم اگر شما همين مقدار ساعت را در ايران كار كنيد قاعدتا نبايد وضعتان بدتر از اين باشد كه هست. اما ته دلم می دانم كه نفسم از جای گرم بلند می شود. خيل جوانانی كه هنوز پول به قاچاقچی می دهند تا به اين جا بيايند و حاضرند در شرايطی مانند اين كار كنند و مثلا پس اندازی به ايران بفرستند دلم را سست می كند
به هر حال امروز خوشحالم چون سرانجام يكی از اين بانك ها با استفاده از حفره هايی كه در قانون اين جا هست برای موردی كه من مترجمش بودم حساب باز كرد. خوشحالم، انگار كه خودم چيزی را كسب كرده ام. خوشحالم كه جوانی از مملكت من كه تنها سهمی كه از زندگی می طلبد آن است كه كار كند به يكی از ساده ترين حقوق مدنی اش دست يافته است. خوشحالم كه در آن قسمتی از كره ارض به دنيا آمده ام كه كسب ساده ترين چيز ها برای ساكنانش در حكم يافتن كيميا است
پی نوشت: اين خوشحالی را فعلا می گذارم به حساب حسن ختام اين وبلاگ، چرا كه به علت تغيير جا شايد كه تا مدتي، و چه كسی می داند تا چه مدتي، نتوانم بنويسم. ح. ش

Thursday, 26 July 2007

متین می نویسی خوشم می آد

آقای متين همچون هميشه با متانت و ملاحت خاص خود رخش قلم را بر نطع سفيد كاغذ دوانده و مرقومه ای نگاشته بس خواندنی و دوست داشتني. بسا مايه شعف و طرب است در روزگاری كه تير بلا از هر طرف می بارد. محض تيمن و تبرك چند جمله ای از اين قصيده و الباقی بر عهده خواننده كه در آن جريده شريفه پی گيرد

اين اتفاق در حالي رخ مي دهد كه مدتهاست اهداف پروژه صهيونيستي «هري پاتر» حتي بر روشنفكران غربي نيز آشكار شده و آنها به كرات به مشكوك بودن اين كتاب ها و فيلم هاي مربوطه اش اذعان داشته اند. پروژه اي كه ميلياردها دلار از محافل صهيونيستي پاي آن ريخته مي شود تا ذهن و روح جوانان و نوجوانان عالم را به تسخير خود درآورد (نام اين كتاب حتي در «رمز داوينچي» نيز به عنوان نمونه اي از تلاش هاي خانقاه صهيون و فرقه كابالا براي زنده نگاه داشتن آرمان صهيونيسم در اذهان مردم جهان آمده است) و اين بار مراكز مسئول فرهنگي كشور (كه البته در مورد مجلدهاي قبلي اين مجموعه در گذشته نيز نهايت لطف و بذل توجه را داشته تا در چاپ هاي متعدد و به تعداد كافي در دسترس نسل جوان ايراني قرار گيرد!) پا را فراتر گذارده و ايران را هم در زمره پايكوبان جشن استحماري و استعماري پاتريست ها قرار داد

Tuesday, 24 July 2007

بانو توران ميرهادی

در خبرها بود كه مراسم بزرگداشت توران ميرهادی همزمان با هشتاد سالگی او برگذار شد. به عنوان يكی از اعضای شورای كتاب كودك (كه البته مدت ها است حق عضويت نداده) از اين مراسم خوشحال شدم و گفتم در اين جا چند كلمه ای در باب خانم ميرهادی بنويسم. ميرهادی از باقی ماندگان نسلی است كه به كار بی دريغ و سازنده برای ايران پرداختند. هيچ گاه روزی را كه برای مصاحبه پيش مرحوم بيرشك رفتم فراموش نمی كنم. پيرمرد نمی شنيد اما با همان هيجان هميشگی در باب ايران و اين كه ما وظيفه داريم به مملكت خود خدمت كنيم صحبت می كرد. هنوز شور كار برای وطنش را داشت و با آن وضع جسمانی سر كار می رفت

ميرهادی از همان نسل است. در حدود جنگ جهانی دوم تحصيلاتش را در فرنگ تمام كرده و آن گاه به ميهن بازگشته تا در بنای آموزش و پرورش نوين ايران شریک شود. عمری است كه در راه آموزش و پرورش و ادبيات كودك كار كرده، با هشتاد سال سن هنوز هر روز به محل كار اصلی اش فرهنگنامه كودك و نوجوان می رود و برای اتمام اين دائره المعارف ويژه كودكان كه در حكم فرزندش است بی اغراق از صبح تا شام كار می كند

ميرهادی همراه با ساير فعالانی مانند خانم نوش آفرين انصاری موسسان يكی از قديمی ترين سازمان های غير دولتی در ايران يعنی شورای كتاب كودك اند كه بی اغراق در پی چهل سال فعاليت فرهنگی در مملكتی كه عمر كارها اگر به سال برسد شاهكار است خدمات فراوانی به ادبيات كودك ايران، شناخته شدنش در جهان و ارتباط فعالان آن با آن سوی آب ها كرده است. بی هيچ تعصبی بايد بگويم كه سطح فعاليت و تخصص در شورای كتاب كودك ايران قابل مقايسه با بهترين و فعال ترين سازمان های غير دولتی جهان است

پيش از آمدنم وقتی در ايران بودم اين فرصت را يافتم تا برای مدت كمی به فرهنگنامه بروم و در گروه علم آن برای نگارش مدخل علم همكاری كنم. خانم ميرهادی را در اين مدت معلمی يافتم كه هنوز در این سن سعی در به روز نگه داشتن اطلاعاتش در مورد ادبيات كودك می كند، هنوز به معنای واقعی كلمه از افراد و كتاب های پيرامونش می آموزد و با صبر و پشتكاری كه ظاهرا ديگر تنها در نسل او يافت می شود بار چاپ فرهنگنامه ای با آن وسعت توسط بخش خصوصی را به دوش می كشد

بسيار دوست دارم كسی روزگاری تاريخ مدارس جديد را در ايران بنويسد و فی المثل به مدارسی مانند علوي، البرز و فرهاد كه هر كدام نماينده طبقه خاصی در ايران بوده اند بپردازد. ميرهادی موسس مدرسه فرهاد و بنيان گذار سبك نويی در آموزش و پرورش اين مملكت بوده است. فقط برای داشتن نمونه ای از اين سبك به اين نقل قول از خود او اكتفا می كنم: در حال حاضر بزرگ ترین خطری که در آموزش و پرورش وجود دارد عامل اسارت بار رقابت است که همه را به خود درگیر کرده است و مسلما اگر این رویه خطرناک ادامه یابد مدیران و دست اندرکاران از آموزش و تعلیم و تربیت دانش آموزان باز می مانند. این درحالی اتفاق می افتد که ما سال ها پیش در مدرسه فرهاد چیزی به نام جایزه، رتبه بندی شاگردان به لحاظ درجه یک و درجه دو و اساسا موضوعی به نام رقابت نداشتیم و اگر شاگردان آن زمان که امروز خود به درجات متعالی رسیده اند را بنگریم متوجه می شویم تماما به واسطه زحمات و کوشش های شخصی خود به این مراحل دست یافته اند. متاسفانه امروز هر طرحی را که به آموزش و پرورش پیشنهاد می کنیم بلافاصله مبدل به طرحی رقابتی می شود و این نادرست است. کار در فرهنگنامه کودکان و نوجوانان به ما آموخت تا با یکدیگر درباره امور مختلف مشورت کنیم، بسنجیم و با فکر کردن طولانی مدت به نتایج و قضاوت های ناگهانی دست نزنیم. درواقع برای به بار نشستن فعالیت های فرهنگی چنین ویِژگی هایی لازمه کار است

برای شناختن يك انسان هيچ چيز بهتر از نگاه كردن به آثار او نيست. ميرهادی در پيشانی فرهنگنامه ای كه زير نظر او نگاشته می شود چنين می نويسد: فرهنگنامه یاور معلمان است ، مشروط بر این که برای استفاده از آن تکلیف داده نشود، نمره داده نشود. کودکان و نوجوانان این سرزمین را یاری کنیم تا با بال های فرهنگ خود پرواز کنند


او از نسلی است كه هنوز برایشان معلم بودن وظيفه و شرافتی انسانی است. دريغ كه امثال او از گردونه به دورند و در زير هيولای سياست زدگی كمتر كسی ارج كار سترگ آنان را می داند. ح.ش