Saturday, 30 June 2007

آری اين چنين بود پاپر


در ادامه پست قبلی يادم افتاد از حكايت پاپر (يا چنان كه اغلب در ايران می نويسند پوپر). در ايران كه بوديم اوايل تركش های انفجار پاپر و پاپرزدگی به ما هم خورده بود. فكر می كرديم آسمان شكافته و يك فيلسوف افتاده پايين به نام پاپر كه از بخت خوش دكتر سروش هم آن را به ما معرفی كرده. اين فيلسوف عالی مقام كه در تاريخ فلسفه علم نه متقدمی داشته و نه متاخری آن چنان طرحی نو در انداخته كه جز گزيدن انگشت حيرت كاری در برابر آن نمی توان كرد. و اضافه كنيد به آن كتاب جامعه باز را كه ريشه تمام ديكتاتورها را زده و ديگر نور علی نور است. از آن طرف دكتر سروش و بعد تر دكتر پايا چنان از اين انديشمند دفاع غيرتی و ناموسی می كردند كه هر مخالف آن متهم به بی ناموسی بود و خلاصه پاپر آن بود كه زهر از قبل تو نوشدارو/ فحش از دهن تو طيبات است

و اضافه كنيد موج پاپرزدگی در عموم اهل فكر اين مملكت را. هر كسی هر كاری داشت يك ابطال پذيری هم می انداخت تنگش و كار را يكسره می كرد. برای آن كه حرف بی مدرك نزده باشم نگاه كنيد به زندگينامه خود نوشت بهاء الدين خرمشاهی كه چگونه چند جا می گويد من پاپری هستم و در آن فصلی كه در رد فلسفه نوشته حرفش ابطال ناپذيری متافيزيك است. و ديگر كاری ندارد كه همين پاپر ننه مرده خودش می گويد ملاك ابطال پذيری برای تفكيك علم از غير علم است اما به اين معنا كه هر چيز علمی نباشد بی ارزش است نيست، از جمله صراحتا می گويد نظريات زيبايی شناسی ابطال ناپذيرند اما بی معنا يا بيهوده نيستند

خوش بختانه در ايران كه بودم اين بخت را داشتم كه شاگرد مرحوم علی آبادی در فلسفه علم باشم. آن مرحوم از جمله كارها كه كرد يكی هم آن بود كه به مای عوام فهماند كه پاپر علاوه بر ابطال پذيری كه يك قسمت از كار او است نظرات ديگری هم در فلسفه علم دارد و از قضا جمع كردن اين نظرات (مثلا واقع گرايی او) با ابطال پذيری چندان راحت نيست. ضمن آن كه كارهای تكنيكی او در حساب احتمالات و مساله 'حقيقت مانندي' همه احتياج به كار و مطالعه فنی دارند و بسياری كسان آن ها را تاييد يا نقد كرده اند. خلاصه اول بار در درس آن مرحوم بود كه فهميديم پاپر اين كليشه ابطال پذيری نيست و فهم كارهای او مثلا در مكانيك كوانتومی احتياج به دانش دارد و نقد های مهمی هم بر كار های او وارد شده و چنين نيست كه كسی به راحتی بگويد من پاپری هستم و تمام

اين گذشت تا من آمدم به انگلیس، كشوری كه پاپر در آن زيست و لقب 'سر' گرفت و آثارش را انتشار داد. انتظار من آن بود كه در دانشكده ما حداقل صحبت و احترام خاصی برای پاپر قايل باشند، مكرر به آثار و نظرات او ارجاع شود و خلاصه در بورس باشد. اما نشان به آن نشان كه پاپر هم در اين جا فيلسوفی بود در رده ساير فلاسفه. نه حرف آخر را زده و نه كسی می گويد من پاپری هستم

پارسال كه من مربی درس فلسفه علم در دانشگاه بودم بايد در سير تحولی نظرات فلاسفه در باب علم پاپر را هم بحث می كرديم. با مشورت استاد اصلی درس يكی از سوالاتی كه برای دانشجويان به عنوان موضوع مقاله آخر ترم داديم اين بود كه آيا نظريه تكامل در زيست شناسی ابطال پذير است يا خير، و اگر نيست تكليف ابطال پذيری پاپر چيست؟

دانشجويان من همه سال اول بودند، يعنی كه تازه دبيرستان را تمام كرده بودند و سال اول دانشگاه شان بود. دوست داشتم مقالات اين دانشجويان را كه چگونه بی هيچ ترس و واهمه ای در مورد نظرات پاپر مطلب نوشته بودند و خيلی ها كار او را نقد كرده بودند (از قضا بعضی نقد ها وارد و جالب هم بود) را برايتان می نوشتم

حرف من انكار مقام پاپر به عنوان فيلسوفی تاثير گذار نيست. حرف آن است كه شيوه برخورد ما با فلاسفه هم جهان سومی است. كسی را بت می كنيم و به سرش قسم می خوريم و چنان با ضرب و زور مد و روشنفكر بازی در مخ دانشجوی بيچاره فرو می كنيم كه جرات نكند به كار اين آدم نگاه انتقادی كند. حال آن كه در مملكت خود اين فيلسوف برخورد با او جهان سومی نيست. نظراتش خوانده می شود، دانشجوی سال اول بايد در مورد آن ها فكر كند و اگر ايرادی يافت نقد كند. اين است فرق فارق ما با ايشان. ح. ش

Friday, 29 June 2007

تب فلسفی ما

پيام يزدانجو مطلبی نوشته است در باب فلسفه گرايی ايراني. در اين چند سالی كه من در اين جا مشغول خواندن فلسفه بوده ام اين سوال همواره با من بوده كه چرا چنين علاقه و هيجانی در نسل جوان دانشگاهی و روشنفكر ايران برای آشنايی با فلسفه وجود دارد و اصولا اين اشتياق آيا می تواند گره ای از مشكلی هم بگشايد؟ البته يك بار كه با چند نفر از دوستان اين بحث بود آن ها اصولا منكر وجود چنين شور و علاقه ای به مسايل فلسفی در ايران بودند. اين خود نكته است كه اگر من ادعا می كنم چنين موجی در ايران هست شواهدم چيست؟ فعلا اين نكته را مفروض می گيريم كه تب خواندن فلسفه آن هم بيشتر از نوع قاره ای آن در ايران بالا است. سوال من آن بود كه اصولا چرا من و بسياری ديگر ازرشته های ديگر به فلسفه آمديم، چرا تيراژ و بازار كتاب های فلسفی و شبه فلسفی در ايران تقريبا بالا است، حال آن كه در اروپا و از جمله انگليس فلسفه هم رشته ای آكادميك است در كنار ساير رشته ها. فيلسوفان و استادان ما رسالت خاصی خارج از تعهدات آكادميك برای خود قايل نيستند و آن شور و هيجان فلسفه خوانی كه در ايران هست در اين جا نيست. سخنرانی معروف ترين فلاسفه در دپارتمان ها مخاطبان محدود و متخصصی دارد و كسی دور فلاسفه حلقه نمی زند و امضا نمی گيرد

در اين باب كمی فكر كرده ام و با دوستانی هم بحث های داشته ام و دوست دارم اگر روزی توانستم آن ها را مرتب كنم و مقاله ای كوچك بنويسم. اما در اين جا به بهانه نوشته يزدانجو چند نكته را ذكر می كنم

من با اين حرف يزدانجو كه می گويد اغلب این گرایش را زاده ی توهم زیانباری دانسته ام که یا کارکردهایی را به فلسفه نسبت می دهد که در حیطه ی اختیارات و امکانات آن نیست، یا همچنان کارکردهای کهنه ای برای آن قائل بوده که فلسفه امروزه از آن ها دست شسته و در آن باره از خود سلب صلاحیت و مسئولیت کرده موافقت كامل دارم. باری كه در اذهان ما بر شانه های فلسفه گذاشته شده فراتر از توان اين موجود است. گروهی انتظار مشكل گشایی از فلسفه دارند (حل مشكلات فرهنگي، ايديولوژيك و غيره). به نظر من آشكارا فلسفه در گشودن مشكلات از ساير رشته ها نا توان تر است. فلسفه آن رشته ای است كه در آن ايجاد گره و سوال مهم تر از گشودن گره و دادن پاسخ است. اما گروهی ديگر فلسفه را دروازه غرب شناسی می دانند. بسيار شنيده و خوانده ايم كه از نظر بسياری اساتيد فلسفه اين رشته بهترين و جامع ترين تصوير را از غرب و مدرنيته و ريشه های آن به ما می دهد. من با اين كه فلسفه می تواند به غرب شناسی ما كمك كند مشكلی ندارم، اما در اين جا چند ملاحظه دارم

اول در اين كه تصويری كه فلسفه از غرب و مدرنيته به ما مي دهد بهترين و عميق ترين تصوير است شك دارم. چه بسا ادبيات، مطالعات اجتماعی و فرهنگی زوايای تازه ای را بر ما بگشايند كه فلسفه چنين نكند. اما نكته دوم آن است كه انتظار غرب شناسی از فلسفه داشتن كاركردی است كه عمدتا ما غير غربی ها از فلسفه داريم. نكته آن است كه در خود غرب از فلسفه انتظار گشودن دری برای شناخت غرب کمتر وجود ندارد. فيلسوف اين ديار برای شناختن غرب به فلسفه روی نمی آورد. او خود در غرب می زيد. آن چه برای او مهم است موضوعی است كه می خواهد از طريق فلسفه آن را وا كاوی كند (فرضا اخلاق يا علم يا تاريخ). لذا است كه وظيفه شناساندن غرب به ما باری است كه ما بر دوش فلسفه گذاشته ايم. در اين جا نمی خواهم بگويم كه فلسفه مطلقا از انجام چنين وظيفه ای قاصر است. نكته من آن است كه فلسفه صرفا به اين پرسش محدود نشده است. با فلسفه می توان موضوعات بسياری (شايد هر چيزی را) مورد تفكر فلسفی قرار داد، يكی از اين موارد غرب و مدرنيته است، اما اين همه امكان فلسفه نيست

همين جا بگوم كه گر چه اين نكته يزدانجو تا حدی درست است كه استقبال این نسل از مباحث فلسفی بیش از آن که ریشه در موضوعی به نام علاقه و استعداد فلسفی داشته باشد، مفری، یا بهتر بگویم «بدیل» ی برای جست­وجوی تفکری سوای افکار فرمایشی و غیرانتقادی رسمی است اما از نظر من اين مهم ترين دلیل تب فلسفی ما نيست. يافتن مفر و بديل در برابر تفكر رسمی می تواند كه در ساير رشته ها مثلا جامعه شناسي، الاهيات و غيره هم پی گرفته شود اما شاهديم كه اين رشته ها دچار تب فلسفه نيستند. نظر من آن است كه گرچه بعد سلبی و مخالفت با تفكر حاكم هم در تب فلسفی ما بی اثر نيست، اما دليل عمده همان است كه ذکر شد. در ذهن و زبان ما (و حتا در ذهن و زبان اساتيد بنام فلسفه ما) فلسفه بهترين و تنها پنجره برای شناخت ريشه ها و بنيان های غرب و مدرنيته است و جز این نیز کاربرد و کارکرد عمده دیگری ندارد. از نظر من چنین انتظار نادرستی از فلسفه است كه آتش آن را در ميان ما برفروخته

اما نكته ديگری در نوشته يزدانجو هست كه جالب است. اصولا" نسل ما نیاز آن­چنانی به فلسفه­خوانی و فلسفه­دانی (به معنای تخصصی کلمه) ندارد. اين حرف اگر به آن معنا باشد كه عموم جوانان فرهنگی و دانشگاهی ما نيازی به فلسفه خوانی شكسته بسته از روی ترجمه های معوج ندارند، از نظر من حرفی چندان نامعقول نيست. اما اگر تاكيد آن بر روی تخصصی و درست خواندن فلسفه باشد جای چون و چرا دارد. از نظر من كاركرد اصلی فلسفه برای عموم مردم (نه فيلسوفان حرفه اي) دادن نگاهی انتقادی به آنان است. فلسفه در مدارس و دروس عمومی بسياری كشورها گذاشته می شود نه به آن دليل كه جوانان پاسخ سوالات اصلی بشریت را بيابند، بلكه به آن دليل كه آن ها بياموزند چگونه بايد به صورتی شكاكانه و انتقادی به هر موضوعی نگاه كرد. اين نگاه انتقادی بعدا می تواند برای هر فرد در هر سمتی كه خواهد داشت به كار آيد. تاريخ دان با نگاه انتقادی و آشنايی با چون و چراهای فلسفی جور ديگری تاريخ را بررسی خواهد كرد و اقتصاد دان نگاه ديگری به اقتصاد خواهد دشت

اما از آن جا كه فلسفه خوانی در كشور ما به سرنوشت ساير امور دچار شده و از هدف اصلی خود دور افتاده تنها چيزی كه در خواندن آن مورد نظر قرار نمی گيرد همين دادن نگاه انتقادی و جسارت فكر به افراد است. هنر آن نيست كه مترجمانی غير آكادميك آخرين آثار فلاسفه دشوارياب قاره ای را ترجمه كنند و ما هم آن ها را روخوانی كرده به هم فخر بفروشيم. هنر آن است كه من به خود جسارت دهم در مورد موضوعی ساده و كوچك فكری ولو ناقص از خودم داشته باشم. اين جا است كه جسارتا بايد گفت برخی مترجمان ما خود مهم ترين دليل ابتر ماندن فلسفه واقعی در ايران اند. خواندن متونی سر در گم كه انباشته ازبد فهمی های فلسفی مترجمان غير آكادميك و ضعف مفرط آن ها در فارسی نويسی است دو نتيجه بيشتر نخواهد داشت. يا خواننده و مترجم را دچار اين توهم می كند كه واقعا فيلسوفند يا آن كه خواننده را به كل از فلسفه بيزار خواهد كرد. فلسفه ورزی تخصصی (و از قضا بسيار تخصصي، و نه تكرار مغلقات ديگران) نياز عموم روشن فكران و جوانان فرهنگی و متخصصان اين رشته است. نياز عموم است تا با خواندن متونی واضح و روشن تفكر انتقادی بياموزند و نياز متخصصان است تا در باب مسايل مختلف پيرامون ما (و نه صرفا غرب شناسي) تفكر خلاقانه و خودی كنند

يزدانجو نوشته خود را با اين عبارت تمام می كند كه نسل ما همچنان دل بسته ی آثار مولفان و مترجمانی مثل من مانده و به آثار مورخانی مثل آجودانی و میلانی بی اعتنا است. اما اگر آرمان و انگیزه ی این نسل اندیشیدن و بازاندیشی در سرگذشت خود، بازیابی عقلانیت انتقادی و ارزش های فرهنگی، و پیش روی به سوی دموکراسی اجتماعی و سیاسی باشد، در برابر «فلسفه گرایی» بدیل بارآورتری به نام «تاریخ نگری» پیش رو دارد. البته از فروتنی و تواضع ايشان در اين جمله می گذريم اما خطاب به نسل ايشان عرض می كنيم كه چندان دلبسته آثار و تاليفات جناب يزدانجو نمانيد. به فلسفه ورزی تخصصی روی آوريد كه خير دو جهان شما در آن است. ح.ش

Tuesday, 26 June 2007

مريض ها به خط، آقای دكتر داره مياد


امروز جشن فارغ التحصيلی ما بود در كليسای جامع شهر. دكتر قرمزی شده بودم. رنگ لباس در اين مراسم مثل نظام ارتش نشان دهنده رتبه است. رنگ كلاه پشت لباس هم نشان دهنده آن است كه از كدام دپارتمان هستي . باید به صف در کلیسا می رفتیم و بعد با رئیس دانشگاه دست می دادیم. هر کس می توانست تا چهار مهمان دعوت کند و مراسم خیلی رسمی و با شکوه بود به خصوص که در فضای داخلی کلیسا برگذار می شد. امسال در ضمن جشن صد و هفتاد و پنجمین سالگرد تاسیس دانشگاه هم بود
برای نسل انقلاب درست بستن كراوات يكی از اعمال شاقه است. امروز كلی سايت اينترنت و يوتيوب را ديديم تا يك گره كوچك و درست بزنيم كه مقررات دانشگاه رعايت شود




Sunday, 24 June 2007

از روزگار رفته حكايت

يك ميز فلزی بزرگ، يك حفره گرد وسطش و زير حفره يك سطل زباله. روی ميز پر است از اردك پخته. دور ميز پنج تايی آدم هست. يك مرد مسن انگليسی كه تازه از زامبيا آمده، مزرعه داشته و سال ها آن جا بوده و لابد كه ورشكست شده است. يك پيرمرد. مجسم مرد خنزرپنزري. فقط كار می كند، نه حرفی و نه اعتراضي. معلوم نيست در عمرش ديگر چه كرده. دو جوان ديگر و من

اردك ها را بايد برداری و استخوان شان را بشكني. يك استخوان اصلی جناق سينه، چند استخوان ريز ديگر. همه را بايد با فشار دست كه چند لايه در دست كش پيچيده شده بشكني. هر اردك به چهار تكه، استخوان ها در حفره، گوشت ها در جعبه های پلاستيكي. صدای شكستن استخوان را زير نبضت حس می كني. پا در چكمه سفيد بلند و روپوش سفيد بلندی با جا به جا لكه های آشغال و گوشت. كلاه توری بر سر و دو جفت دست كش روی هم. استخوان های ريز اما باز هم دست كش ها را پاره می كند

حتا شب ها هم خواب شكستن استخوان می بينی و صدای قرچ خرد شدن استخوان می شنوي. زمان هيولايی است كه در کارخانه نمی گذرد. زمزمه تنها اين بيت است. شايد هزار بار در روز

غلام همت آنم كه زير چرخ كبود
ز هر چه رنگ تعلق پذيرد آزاد است

Saturday, 23 June 2007

زین آتش نهفته که در سینه من است


فاطیما -پرتغال -مسیر سپیدی که روی زانو تا کلیسا برای ادای نذر باید رفت. ح.ش

Friday, 22 June 2007

نشانه ... آتش

بر فراز قلعه ادینبورو - اسکاتلند

Tuesday, 19 June 2007

چند همسری و حقوق بشر


روبرو شدن با هم جنس گرايان درجامعه و دانشگاه، ديدن انجمن ها و سخنرانی های آن ها در محيط دانشگاهی و بحث های مربوطه در كلاس های اخلاق و رسانه های گروهی همواره سوالی را در ذهن من ایجاد می کرد

اگر هم جنس گرايی به هر دليلی در غرب پذيرفته شده است و در بسیاری کشورها از جمله در انگليس زوج های هم جنس می توانند ازدواج خود را قانونا ثبت كنند، چرا انواع ديگر خانواده كمتر مورد بحث قرار می گيرد. مثلا می توان خانواده هايی را متشكل از يك مرد و دو همسر تصور كرد ( آن چه كه ما سنتا ازدواج مجدد می گوييم)، يا خانواده هایی متشكل از يك زن و بيش از يك مرد و يا اصولا خانواده هايی متشكل از گروهی زن و مرد. سوال برای من آن بود كه چرا كسی در مورد اين گونه خانواده ها حرف نمی زند و از حقوق آن ها سخنی نيست

تا آن كه مدتی پيش تلويزيون مستندی نشان داد در مورد گروهی از مردم در آمريكا كه با رضايت و آگاهی كامل در چنين خانواده هايی زندگی می كنند. مثلا مواردی را نشان می داد كه مردی همسر قانونی و ثبت شده دارد و از او بچه ای هم دارد اما با اين حال يك يا دو زن ديگر دوست او هستند و همه با هم در يك خانواده زندگی می كنند. زن قانونی اين را می داند و از آن رضايت دارد، زنان ديگر هم هر كدام دلايلی برای وارد شدن به اين نوع زندگی دارند از جمله مثلا يكی می گفت بودن با مردی كه همسر خود را دارد مطمئن تر است چرا كه همه انرژی عاطفی او روی تو متمركز نيست و امكان شكستن رابطه كمتر است

با ديدن اين فيلم يك نكته توجه من را جلب كرد و آن وضعيت حقوقی اين موارد در كشور های غربی است. برای اطلاع مفصل تر از اين نوع زندگی و جوانب مختلف آن از جمله وضعيت حقوقی آن می توانيد به اين مدخل ويكيپديا مراجعه كنيد. اما من برای ساده شدن بحث حرفم را صرفا روی يكی از نمونه های اين مقوله يعنی پديده چند همسری متمركز می كنم. حالتی كه مردی بيش از يك همسر يا زنی بيش از يك شوهر دارد

در آمريكا پديده چند همسری يكی از ميراث های فرقه مسيحی مورمون ها است. در سال 1831 به رهبر اين گروه جوزف اسميت وحی می شود كه ممكن است برای برخی از مردان مورمون چند همسری لازم باشد. داستان اين فرقه و آن چه در تاريخ بر سر آن ها آمده جالب و مفصل است كه ذيل بخش مورمن ها در مدخل چند همسری می توانيد بخوانيد. قوانين زيادی برای مقابله با چند همسری در آمريكا وضع شده و آن را عملی مجرمانه تلقی می كند. در هر حال اين فرقه خود بعد ها چند همسری را ممنوع می كند، هر چند كه هنوز كسانی را به دليل تبعيت از دستور اصلی اين فرقه و به جرم داشتن چند همسر در آمريكا دستگير و مجازات می كنند

در انگلستان چنين سابقه تاريخی طولانی وجود ندارد، اما عمدتا بعد از جنگ جهانی و آمدن مهاجران مسلمان و آسیایی اين مساله در اين كشور هم مطرح می شود و حتا برخی مسلمانان برای داشتن حق قانونی ثبت آن اقدام می كنند. مثلا طبق این خبر بی بی سی عده ای از مسلمانان بريتانيا بر اساس بند هشتم مصوبه سال 98 حقوق بشر در بريتانيا که می گوید "زندگی شخصي، خانوادگي، مسكن و مكاتبات هر فرد بايد مورد احترام قرار گيرد" دولت را تحت فشار برای به رسميت شناختن چند همسری كرده اند و گفته اند كه در صورت رد تقاضای آن ها پارلمان مسلمانان در بريتانيا مورد را به دادگاه حقوق بشر اروپايی ارجاع خواهد داد

طبق اطلاعات ويكی پديا ذيل مدخل چند همسری در اكثر كشورهای غربی ازدواج با چند همسر به رسميت شناخته نمی شود


خوب حالا برگرديم به حقوق بشر و نكته اصلی این نوشته. برای رسيدن به اين نتيجه يك فرض لازم است. برای لحظه ای عقيده شخصی خودتان در مورد اخلاقی بودن يا نبودن چند همسری را كنار بگذاريد و فرض كنيد مثلا دو زن با علم و اطلاع كامل تصميمی آزادانه گرفته اند كه با يك مرد ازدواج كنند، آيا در كشورهايی كه ازدواج هم جنسان به رسميت شناخته می شود نبايد اين حق به آن ها هم داده شود كه ازدواجی رسمي، قانونی و ثبت شده داشته باشند؟ اين جا درستی يا نادرستی اخلاقی این عمل مد نظر نيست، بلكه نكته مهم وضعيت حقوقی آن در نسبت با ساير حقوق به رسميت شناخته شده است. فرض من آن است كه طبق مواد حقوق بشر مبنی بر آزادی فرد در امور خانوادگی دولت های غربی نبايد چنين حقی را از شهروندانشان سلب كنند

اما چرا آن ها چنين می كنند؟ پاسخ به اين سوال اصلی ترين نكته من در اين نوشته است. چند همسری امری مذموم، تابو و منفی در فرهنگ غرب است. اين امر در جوامع غربی هم از جانب مسيحيت طرد می شود و هم از جانب افكار عمومي. از طرف ديگر طرفداران اين امر نيز يا گروهی بنياد گرای مسيحی اند مانند مورمون ها و يا عده ای مهاجر مسلمان و در اقليت كه وزن و جايگاه اجتماعی سنگينی نداند. اصل حرف آن است كه گر چه به نظر می رسد به رسميت شناختن چند همسری بايد طبق منشور حقوق بشر امری واضح باشد، اما پيشينه و بستر فرهنگی كشورهای غربی آن را نمی پذيرد

جدای از مباحثی كه در مورد خود متن منشور حقوق بشر وجود دارد، طرف ديگر ماجرا اجرای اين منشور است. اين حقوق به سادگی و فارغ از فرهنگ های مختلف نمی توانند در كشور ها اجرا شوند. پذيرش بعضی از آن ها در كشور های غربی به دلايل فرهنگی سخت است، حال آن كه همين موارد در كشورهای مسلمان ممكن است آسان تر عملی شوند. بر عكس مواردی هم هست كه اجرای آن ها در فرهنگ كشورهای شرقی سخت است ولی جزو اركان جامعه غربی هستند

---------------
نتيجه: در اين سه پست كوشيدم به حقوق بشر و منشور جهانی آن بپردازم. در پست اول نگاهی انتقادی به خود متن كردم، در پست دوم نمونه ای از چون و چراهای فلسفی در مورد مبانی آن را نشان دادم و در اين پست گفتم كه اجرای مجموعه واحدی از قوانين و حقوق در بستر فرهنگ ها و مذاهب مختلف می تواند كه تا چه حد متنوع باشد و اين فرهنگ ها چه مشكلاتی می توانند در اجرای حقوق بشر به وجود آورند

اما همه اين ها از اهميت عملی حقوق بشر نمی كاهد. بحث حقوق بشر از آن جهت جالب است كه گرچه می توان در مبانی فكری آن چون و چرا زياد كرد اما به دلايل عملی كسی در فايده كاربردی آن شك ندارد. بودن مجموعه قوانينی كه فرد و زندگی او را در برابر قدرت های حاكم به نوعی مصونيت دهد امر مغتنمی است هر چند كه پايه های اين حقوق چندان مستحكم نباشند

Sunday, 17 June 2007

رورتی و حقوق بشر

در ادامه حرف هايم در مورد حقوق بشر اين پست را اختصاص می دهم به موضع كسانی مانند ريچارد رورتی فيلسوف تازه در گذشته آمريكايي كه چون و چراهايی فلسفی در باب مبانی حقوق بشر كرده اند. متن زير را از مدخل حقوق بشر در دايره المعارف اينترنتی فلسفه ترجمه كرده ام (ترجمه بيشتر برای رساندن مفهوم اصلی حرف بوده). البته واضح و مبرهن است كه نظر هيچ كس و از جمله رورتی در اين باب حجت نيست، و بسياری كسان بر نظر رورتی ايراد گرفته اند. برای خلاصه ای از آن نگاه كنيد به ادامه انگليسی همين مدخل

پست بعدی را به يك نمونه ملموس تر اختصاص خواهم داد (چند همسري) و نكاتی را در مورد نقش فرهنگ ها در اجرای حقوق بشر خواهم گفت


دومين انتقاد مهم فلسفی از حقوق بشر به چالش كشيدن این ادعا است که حقوق اخلاقی مبانی عينی حقوق بشرند. اين نوع نقد در حکم رودخانه ای است كه نهرهای فلسفی بسياری به آن سرازير می شوند. جوهره چنين نقدی آن است كه اصول و مفاهيم اخلاقی ذاتا سرشتی سوبژكتيو دارند. بنا بر اين ديدگاه باورهای اخلاقی برخاسته از تصميم دقيق يك اراده معقول و هدفمند، حتا اراده ای الوهي، نيستند. در عوض، باورهای اخلاقی بنيانا اظهار ترجيحات جزيی افرادند.چنین موضعی پايه اصلی حقوق اخلاقی (این که اصول اخلاقی معقول و پيشينی وجود دارد و يك نظريه صحيح اخلاقی بايد بر مبنای آن ها باشد) را ويران مي سازد

در فلسفه مدرن اين استدلال بيش از همه با نام فيلسوف اسكاتلندی قرن هجدهم دويد هيوم پيوند خورده است. صورت های متاخر تر اين استدلال توسط كسانی مانند سي. ال. استيونسون، لودويگ ويتگنشتاين، جي. ال. مكی و ريچارد رورتی مورد دفاع قرار گرفته است

رورتی (1993: حقوق بشر، عقلانيت و احساسی گری) استدلال می كند كه حقوق بشر نه بر پايه به كار بستن خرد، بلكه بر پايه نگاهی احساسی به بشريت شكل گرفته اند. او بر اين نكته پای می فشارد كه حقوق بشر قابل دفاع عقلانی نيستند. بنابر نظر او كسی نمی تواند مبانی حقوق بشر را با توسل به نظريه ای اخلاق و معيارهای خرد توجيه كند. از نظررورتی باورها و اعمال اخلاقی در نهايت با توسل به خرد يا نظريه ای اخلاقی کسب نشده اند، بلكه برخاسته از همدلی با ديگران اند. لذا اخلاق ريشه در قلب دارد و نه در سر

با اين وجود، نكته جالب آن است كه گرچه رورتی به مبانی فلسفی حقوق بشر آشكارا مشكوك است، اما حقوق بشر را "امری خوب و پسنديده " می داند، امری كه همه ما از وجود آن نفع می بريم. نقد او از حقوق بشر برخاسته از مخالفت بنيادين او با آن ها نيست. به نظر رورتی از طريق همدلی احساسی با آلام غير ضروری ديگران بهتر می توان به حقوق بشر خدمت كرد تا با بحث هايی در باب معقوليت آن

Saturday, 16 June 2007

سوفيا 2

بحث حقوق بشر را ادامه خواهم داد، اما عجالتا گفتم قسمت بعدی برنامه سوفيا كه در مورد آقای مجتهد شبستری است را بگذارم اين جا. كارشناس برنامه جناب هاشمی است، ايضا با همان تفصيلات كه ذكر شده بود. ح.ش