Thursday, 7 June 2007

و درد را سه گونه بودي، يا در اهميت استاندارد


و درد را سه گونه بودي. يكم درد آن است كه در فراق معشوق بمانی و همچون شمع در طلبش بسوزی كه گفته اند درد فراق را تنها همتا درد زادن بود

و ديم درد آن كه معشوق به برت باشد و در كنار، اما بدانی كه نظرش با دگران است. اين هر دو را گرچه طالبان سالك به جان خواهند آزمود اما بدان كه هر دو از مراتب مادون طريقت باشد

اما سيم درد که درد قلندران است آن كه در ميانه بازار و خلق باشی و بضاعت مزاجت چنان عرصه را بر تو تنگ رساند كه جز آبريزگاه در نظرت نيايد

بيت
مرا به كار جهان هيچ التفات نبود
رخ تو در نظر من چنين خوشش آراست

و نقل است كه شيخ ما عليه الرحمه زمانی كه در بلاد كفرستان به تبليغ طريقت بود روزی ميانه ميدانش چنين دردی در گرفت. منظر ديدش به سياهی نمود و جز طلب آبريزگاه در نظرش هيچ نبود. و از چندی سيمين ساعدان سيمين ساق كه از جنود شيطان عليه العنه باشند به طلب بر آمد كه جز ريشخند جواب نايافت

و از قضا درهمی نيز با شيخ نبود كه شايد آبريزگاه عمومی مداوای درد شود. و از قضای روزگار غدار هيچ مك دونالدی هم در اطراف نه، كه بتوان به تظاهر اطعام اندر شد و به مقصود دل رسيد

پس شيخ ما چاره را تنها در آن ديد كه به يكی از مطبخ های ايتاليايی كه پيش از آن هيچ التفاتش نبود اندر شود و بعد از سپردن بار خويش يك راست به منزل محبوب شتابد

نقل است كه شيخ را پس از راحتی چاره نبود الا آن كه نان و نمكی در آن سرا زند و مال ها خرج كند كه تا پيش از آن هرگز ننموده بود. گفته اند كه شيخ پس از چهل سال عبادت در آخر عمر نيز از آن طعام به نيكی ياد كرد و گفت كه هنوز آن طعم به زير دندان است. و اوتاد طريقت از اين رضايت كه شيخ ما به پرداخت آن دراهيم داد نام او را شيخ رضايی نهادند تا مر دلالتی باشد از اين پس سالكان طريقت را

و من كه از نوادگان شيخ ام تو را فاش كنم كه سبب اين همه تعب و سختی شيخ را هيچ نبود الا آن تنقلات و ترشيجات كه از سرای وطن به هديت رفته بود و البته كه هيچ كدام استاندارد نبود . ح.ش

Tuesday, 5 June 2007

هم چون مسيح باش ... اما چگونه؟ تاملاتی در منطق پيروی




تصور اوليه ما آن است كه داشتن تعابير و تفاسير گوناگون بيشتر خصلت متون ادبي، فلسفي، راز آميز و عرفانی است (اشعار حافظ در ادبيات فارسی شايد بهترين نمونه باشند). من كمتر ديده ام كه كسی در مورد تفسير پذيری جملات غير اخباری بررسی كرده باشد. در نوشته زير سعی می كنم تفسير پذيری يك گونه خاص از جملات امري، يعنی آن جملاتی كه امر به پيروی از چيزی می كنند را بررسی كنم

فرض كن كسی به من بگويد " مثل مسيح باش"، يا به عبارتی "از مسيح پيروی كن". اين حرف می تواند به صورت های بسيار گوناگون و حتا متناقضي اجرا شود. اولين حالت آن است كه اصولا من بگويم اجرای اين دستور ممكن نيست، چون تفاوت های بسيار زيادی بين من و مسيح و بين زمان و مكان من و مسيح هست كه مثل مسيح بودن را ناممكن می كند. مثلا طبق روايت غالب مسيح از مادر باكره به دنيا آمد و در دو هزار و اندی سال پيش می زيست و در فلان موقعيت جغرافيايی بود كه همگی با شرايط و موقعيت من فرق دارند پس من نمی توانم مثل مسيح باشم

دومين حالت آن است كه من بگويم پيروی از مسيح يعنی آن كه من يك مسيحی باشم، يعنی غسل تعميد شوم، به كليسا بروم ، در زندگی شخصی مثل مسيح رفتار كنم و غيره. اين تعبيری است طبيعی تر كه اكثر مردم از جمله "از مسيح پيروی كن" می فهمند و آن ها كه از مسيح پيروی می كنند اكثرا چنين می كنند

اما حالا يك تعبير ديگر را در نظر بگيريد. من ممكن است بگويم مثل مسيح بودن يعنی آن كه هر كاری را كه مسيح در بستر و موقعيت تاريخی خودش انجام داد من هم در بستر و موقعيت تاريخی خودم انجام دهم. مثلا مسيح در برابر دين رايج و غالب زمانش كه يهوديت بود به نوعی ايستاد و درصدد ايجاد تغييراتی در آن برآمد، حالا اين كار در بستر تاريخی من يعنی اين كه من هم در مقابل دين غالب و رايج زمان و مكان خودم كه همان مسيحيت رايج است بايستم و در صدد ايجاد تغييراتی در آن برآيم و به نوعی آن را طرد كنم و آيين تازه ای پی افكنم. بنابر اين تعبير، مثل مسيح بودن نه تنها به مسيحی بودن منجر نمی شود بلكه به ضد مسيح بودن می انجامد

تعبير ديگر می تواند آن باشد كه چون مسيح نهايتا عملی سياسی كرد و در صدد تخريب معبد يهوديان برآمد و نهايتا با دادگاه رومی طرف شد و بنابر ادعای دادگاه رومي اختلالی در ماليات دهی مردم ايجاد كرد و …، مثل مسيح بودن يعنی آن كه بايد دست به عمل سياسی زد و قدرت حاكم را به چالش كشيد. يعنی در اين جا مثل مسيح باش نتيجه ای سياسی دارد. مدتی پيش در يكی از برنامه های ميزگرد تلوبزيون بريتانيا فردی از اين تعبير مسيحيت دفاع می كرد ومی گفت اگر كليسا بخواهد نقشی مهمی در اخلاقيات جامعه داشته باشد بايد به پيام اصلی مسيح كه به چالش كشيدن قدرت سياسی است بازگردد

همين 4 تعبير از ميان انواع تعابير ممكن نشان می دهد كه بر خلاف تصور اوليه ما این دسته از جملات امری هم به نوبه خود می توانند منطق هرمنوتيكی خاصی داشته باشند. اما چرا چنين تنوع تفسيری ممكن است؟ نكته اول آن است كه در جملات امری از اين دست ما غالبا از مفهوم شباهت استفاده می كنيم. "از مسيح پيروی كن" يعنی آن كه شبيه مسيح شو. اما نكته آن است كه شباهت (به عنوان يكی از پايه ای ترين و در عين حال مبهم ترين روابط) نياز به عنصر ثالثی به نام وجه شباهت دارد. دو چيز شبيه هم هستند از فلان جهت خاص و از نظر ساير جهات شبيه نيستند (اين كتاب شبيه اين قلم است از نظر آن كه هر دو آبی هستند، ولی از نظر مواد سازنده يا شكل يا … شبيه نيستند). لذا وقتی می گوييم شبيه مسيح باش، احتياج به يك وجه شبه هم داريم و فرض كردن وجه شبه های مختلف باعث تعبيرات مختلف از يك جمله امری می شود. اگر وجه شبه را زندگی شخصی بگيريم، مثل مسيح بودن به مسيحی بودن ختم می شود ولی اگر وجه شبه را نوع واكنش به قدرت حاكم بگيريم مثل مسيح باش به عمل سياسی می انجامد

نكته دوم آن است كه شباهت يك مفهوم درجه دار است. يعنی الف می تواند شبيه تر باشد به ب تا به ج. مثلا من مي توانم هم به پدرم و هم به مادرم شبيه باشم اما درجه شباهت من به مادرم ممكن است بيشتر از درجه شباهت به پدرم باشد. اين مدرج بودن شباهت باعث می شود كه حتا با ثابت گرفتن وجه شبه باز هم تعابير مختلفی از يك جمله امری ممكن باشد. در حالت اول كه فردی می گويد شبيه مسيح شدن ناممكن است، او از شباهت بالاترين درجه آن يعنی انطباق كامل را مراد كرده است. اما با كاستن از ميزان مشابهت می توان شباهت ناقص به مسيح پيدا كرد. لذا حتا اگر در جمله" مثل مسيح باش" ما وجه شبه را زندگی فردی و شخصی بگيريم، باز اين كه در زندگی شخصی تا چه حد بايد (و می توان) شبيه مسيح بود می تواند تعابير مختلفی بسازد

و نكته آخر اين كه در تعبير چنين جملاتی ما با كلمات "ايندكسيكال" سر و كار داريم. كلماتی مانند اين، آن، امروز و فردا كه به وسيله اشاره مستقيم به اشيا دلالت دارند ايندكسيكال ناميده می شوند. جمله "امروز جمعه است" می تواند دریك روز خاص (يعنی جمعه) درست باشد و در ساير روزها نادرست باشد. تغيير صدق اين جمله به دليل وجود كلمه ايندكسيكال "امروز" در آن است. حالا نكته آن است كه در تعبير جملات امری ممكن است به كلمات ايندكسيكال برخورد كنيم و اين كلمات می توانند تعابير مختلفی بسازند. فرض كنيم من از جمله "مثل مسيح باش" اين را می فهمم كه بايد عليه دين و عقايد رايج در زمانم ايستادگی كنم. حال اگر من در قرن بيست و يكم و دریك كشور غربی باشم اين حرف يعنی آن كه عليه مسيحيت رايج بايستم. اما اگر در زمان يا مكانی ديگر باشم (مثلا دریك كشور اسلامي) اين حرف يعنی آن كه در مقابل عقايد رايج اسلامی بايستم. وجود كلمات ايندكسيكال به تنوع تفاسير جملات امری می افزايد

بحث تعبير پذيری این دسته از جملات امری می تواند نتايج گوناگونی در حوزه های مختلف داشته باشد. به عنوان نمونه می دانيم كه اديان ابراهيمی از جمله اسلام مملو از جملات امری مبنی بر پیروی از فلان کس یا فلان سیره هستند. احكامی از قبيل پيامبر برای شما اسوه است از او تبعيت كنيد یا از خدا، رسول خدا و صاحبان امر پيروی كنيد و غیره. باز كردن امكان تفاسير مختلف از این جملات امری می تواند نتايج دگرگون كننده ای در علوم اسلامی داشته باشد. فرضا وقتی دستوری در مورد اطاعت از صاحبان امرهست، اين دستور می تواند به صور گوناگون تعبير شود، تعابيری كه گاه متضاد هم اند يا ممكن است به نفی تعابير رايج منجر شوند (مثال از مسيح پيروی كن را به ياد بياوريد). اكنون عالم علوم اسلامی با این چالش روبرو است كه ابتدا اين تعابير و تفاسير را رده بندی كند و ثانيا اگر برخی را در تضاد با ساير بخش های دين می داند دلايلی برای مردود اعلام كردن آن ها و يا ايجاد سازگاری در كل پيكره باورهای دينی بيابد. هم چنین متون حقوقی و متون اخلاقی (اخلاق نرماتیو) می توانند در سایه این بحث به صورت های متفاوتی نگریسته شوند


پی نوشت اول: تكميل اين بحث نياز به رده بندی ساير انواع جملات امری و بررسی مساله تفسير پذيری آن ها دارد

پی نوشت دوم: در اين دنيای وانفسای مجازی نمی دانم نوشتن اين حرف به كار می آيد يا نه، ولی اين بحث متعلق به نويسنده اين وبلاگ است و هر گونه استفاده يا ارجاع به آن بايد با ذكر منبع و نشانی اين نوشته باشد. ح.ش

Sunday, 3 June 2007

استمداد مجدد از امت خدا جو

بابا امت خداجو ما آمديم يك كار برای همسرمان بكنيم خراب شد رفت. آن پست قبلی را پاك كردم اين يكی را می گذارم، اميدوارم كاركند. يك كليپ كوتاه هست كه تصوير كردن شعر وارطان شاملو است با الگو ها و نقوش عمدتا ايراني. اول لطفا كليپ را ببينيد (فايل به صورت زيپ شده است، داونلود كنيد و بعد آنزيپ كنيد). بعد هم پرسش نامه فارسی را پر كنيد و به ايميل زير بفرستيد. اگر آدم غير فارسی زبان هم دم دستتان هست پرسش نامه انگليسی را بهش بدهيد. سر جدتان اگر مشكلی در فايل هست خبرم كنيد، شرمنده شديم پيش سر و همسر. ح. ش
e-mail: vartananimation AT yahoo DOT com

هنر گمنام

اين روز ها كه بازار اس.ام.اس و موبايل بازی در ايران داغ است روی موبايل چند تا از دوستان چيزی شنيدم و بعد از روی اينترنت پيدا كردم كه به نظر من هيچ چيز از يك اثر (شاهكار) هنری كم ندارد. اول لینک زیرمطلب را گوش كنيد. اگر قبلا شنيده ايد كه يك بار ديگر بشنويد و بخنديد. اگر هم بار اول است چندين و چند بار گوش كنيد و پرده عادت به اين صدا را كنار بزنيد تا كشف كنيد كه به چه گوش می دهيد

اما چرا اين كار يك اثر هنری است. خصلت اول ديريابی است. اگر ندانيد ماجرا چيست و كسی به شما نگويد، بسيار نامحتمل است كه بار اول موضوع را كشف كنيد. كشف اين كار نياز به تكرار و مرور اين قطعه دارد و اين صد در صد حسن يك اثر هنری است كه مخاطب را وادار به تكرار خودش كند

اما نكته دوم طنز قضيه است. بعيد می دانم كسی از شنيدن اين كار نخندد. طنز كار حاصل يك ساخت شكنی است. دو عنصر ناهمگون و متعلق به دو دنيای كاملا جدا در كنار هم قرار دارند. ضمن آن كه يكی از اين عناصر (لحن خواندن) با عنصر مذهبی و معنوی قران هم در ارتباط است. البته حسن كار اين است كه هيچ توهينی به عقايد مذهبی نمی كند، صرفا بازی است سبك سرانه با دنيای جدي

اما چيز ديگر در اين اثر آن است كه سايه سنگين مولف/خواننده/هنرمند بالای سر آن نيست. ما نمی دانيم اين قطعه كار كيست. حالا فرض كنيد ايده اين كار از عباس كيارستمی بود و بالای آن هم نوشته بود بايد مطلقا مدرن بود، يا آن كه محسن نامجو اين كار را خوانده بود. در آن صورت سابقه هنری اين آدم ها كلی از خلاقيت ما در تفسير و لذت بردن آزادانه از اين اثر را سلب می كرد. اما حالا ما با فردی مطلقا ناشناس سر و كار داريم و هر جور اراده كنيم با اثر برخورد می كنيم. می توانيم فقط به آن بخنديم، می توانيم آن را پاك كنيم يا می توانيم در مورد آن فكر كنيم. به هر حال اين از آن نمونه های هنر گمنام بود كه خيلی به من چسبيد. ح.ش

لینک صدا


Wednesday, 30 May 2007

بودا هم يكی بود مثل من


حالا هی من می گم بابا من هم برای خودم كسی هستم، اگر امكانات بود حتا بودا هم می شدم كسی باور نمی كند.حكما چون سبيل نداريم حرفمان هم دررو ندارد. حالا شاهد از غيب رسيد. چند وقت پيش در دفتر يادداشت شخصی ام اين ها را نوشته بودم

از حالت ها يكی هواپيمای بالای ابر را دوست دارم. بی حسی و بی وزنی و تعليق خوبی است. ابرهای سفيد كپه كپه، مانند برف. اما نه صاف، گره گره و لايه لايه. تا افق ابر است. ابر زير ما است. زير ابر چه خبر است؟ برف است يا باران؟ كدام كشور است؟ جنگ است يا صلح؟ عروسی است يا عزا؟ مرگ است يا شادي؟ نمی دانيم. ساعتی را بالای ابريم. اين جا چيزی حركت نمی كند. باد نمی وزد. خورشيد هميشه می تابد. حركتی نيست، پس لابد زمان هم نيست. آرزو كرده ام تكه ای از اين صحنه بی حركت باشم. گوشه ای از ابري. نه حركتي، نه هوسي، نه اضطرابي، نه فكري. به زنم همين را گفته ام. اما او گفته است كه در عوض هيچ هيجانی هم اين جا نيست، بايد ملال انگيز باشد. من گفته ام كه ملال مال ما ست كه به تغيير عادت داريم. وقتی ساكتی و ساعت شنی زمان نمی گذرد ملالی هم نيست. نمی دانم ملال انگيز است يا نه. اما از حالت ها يكی هم بالای ابرها را دوست دارم

حالا امروز داشتم كتابی در آيين بودا می خواندم و چيزی ديدم با اين ترجمه تقريبی از متون بودايي

در تهی بودگی صورتی نيست، احساسی نيست، ادراكی نيست، غريزه و كششی نيست، آگاهی نيست، چشمی نيست، گوشی نيست، دماغی نيست، زبانی نيست، بدن و ذهنی نيست. نه صورتي، نه صدايي، نه بويي، نه مزه اي، نه لمس كردني، نه معقول ذهنی و نه قوای بينايي. چنين است كه ما تا مرحله ذهن بدون آگاهی پيش می رويم

خوب من هم كه همين ها را قبل از بودا گفته بودم. حتما آدم بايد سيبيل دشته باشه تا جديش بگيريد. استعداد تلف كن ها!ح.ش

Tuesday, 29 May 2007

فسفرسوزی


آقا عجب متفكر هايی ما داريم و عجب انديشه های نابی نيست كه هر روز از اينترنت بر سر ما نبارد. شكر خدا ديگر مساله سانسور و مميزی هم نيست كه آدم بگويد سر و ته اين حرف ها زده شده و نويسنده واقعا عقلش به حرفی كه می زده می رسيده. اين روزها دو نمونه خواندم از انشا نويسی های بی سر و ته، شبه مقالاتی بدون ارجاع، تكرار مكررات و خلاصه نمونه هایی از نوشته های متفكران ايديولوژی زده نسل قبل

اول داريوش سجادی است با آن نثر معوج كه وقتی می خوانی حس می كنی در حال جويدن سنگ ريزه هستي. جناب ايشان در آمريكا مقاله ای نوشته در مورد اهميت حجاب و خصوصی نبودن آن. مقاله و اصطلاح سازی های آن ياد آور تحقيقات پفكی است كه نمونه اش را در پايان نامه های وطنی و تحقيقات پولكی در ايران زياد ديده ام. فقط همين یک نمونه بايد كافی باشد و بقيه مقاله را خودتان می توانيد بخوانيد و لذت ببريد

زن به عنوان يک پديده، زمانی برخوردار از ماهيت و اعتبار در جهان دوم جهان اعتباريات می شود که سنسور حساس به آن در سيستم عامل مغز انسان بتواند مختصات کاربردی آن را برای خود شناسائی و تعريف کند. بر همين اساس زن بعنوان يک پديده بيرونی وقتی در معرض سيگنال سنسور متاخر شهوت طلب انسان (مرد) قرار می گيرد بلافاصله و صرفاً در مقام يک تماميت سکشوال اعتبار و معنا می يابد

خوب من حالا كاری با اين اصطلاح بازی ها ندارم و می روم ببينم مقاله چه می گويد. جناب سجادی از خودش و بدون هيچ مرجعی حريم خصوصی را اين چنين تعريف می كند: عرصه خصوصی جائی است که سود و زيان ناشی از فعل ارادی انسان تعلق انحصاری به وی داشته باشد

حالا سوال آن است كه آيا اصولا امكان دارد چيزی در جهان باشد كه سود و زيان آن صرفا به يك فرد محدود شود. سجادی در ادامه مقاله دو مثال می زند كه از نظر ايشان طبق نظر طرفداران حوزه خصوصی در عرصه خصوصی قرار می گيرند. خوردن شراب در خلوت و خودكشي. اما آيا اين دو كار در آن تعريفی كه ايشان از حريم خصوصی می دهد می گنجند؟ خودكشی من برای صاحب كارم زيان بخش است چون وقت و پولی را كه صرف آموزش من كرده هدر می دهد. مشروب خوردن همسایه ما در خلوت هم به نفع آقا وارطان ارمنی است كه مشروب می سازد و دم خانه می آورد، چون كلی پول بابتش می گيرد. پس اين دو كار هم نبايد طبق آن تعريف خصوصی باشند. حالا جناب سجادی با اين پايه لرزان و تعريف من در آوردی از حريم خصوص می رود به بررسی مساله حجاب و طبيعی است كه آن چه را نتيجه بگيرد كه می خواهد

نمونه دوم منصور كوشان روشنفكر است كه در قطب مخالف می خواهد به ما ياد بدهد بايد دنبال هويت ملی بود و دين هويت ملی ما نيست. خوب باز هم كاری نداريم كه ايشان هم از ارجاع به يك متن يا كتاب تاريخی در مقاله ای كه بر پايه شواهد تاريخی استوار است بی نياز هستند. فقط همين يكی دو جمله منطق كلی نگر ايشان را نشان می دهد

واقعیت این است که ملت ایران در یک مقطع تاریخی دچار یک اشتباه بزرگ شده است و اکنون نزدیک به‌هزار و چهارصد سال است که تاوان آن را پس می‌دهد

دگرگونی در دین اسلام از جانب ایرانی‌ها نشان می‌دهد که پذیرش آن آزادانه و از روی انتخاب نبوده است. کسی که دینی را آزادانه انتخاب می‌کند، یعنی از آن شناخت داشته است. آن را همان گونه که بوده است پذیرفته است

جناب كوشان روشنفكر اين ادعاهای بی در و پيكر، كلي، تا حد زيادی بی معنا و بدون شواهد تاريخی را فراوان می توان در نوشته های باستان گرایان فسیل شده یافت، اما حالا كه سر فرصت وقت هست و كتاب هست و می شود راحت تر حرف زد، تو را سر جدتان كليشه ها را تكرار نكنيد. بجای آن كه يك حكم كلی در مورد ابن‌سینا و رازی و بایزید و عین‌القضات و سهروردی و حلاج و سنایی و فارابی و ناصرخسرو و عطار و مولوی بدهيد و بفرماييد همه اين ها در جستجوی هويت ملی بوده اند این ها را از هم تفكيك كنيد. هر كدام از اين آدم ها داستانی دارد جدا از ديگري. هر كدام از اديانی كه شما نام می بريد خصوصياتی دارد مجزا از ديگري. دو خط به ما توضيح دهيد فرهنگی كه می فرماييد محور هويت ملی است يعنی چه و اصولا در قرن بيست و يكم و همراه با مسايل جهانی شدن فرهنگ چگونه می تواند عامل هویت ملی باشد

اين جا هاست كه فكر می كنم نسل قبل از ما تمام زورش را كه بزند و آزادی هم داشته باشد اين ها را می نويسد، و بايد كه چشم انتظار آدم هايی از نسل جديد تر بود كه كلی گويی نكنند و يك موضوع ريز و خاص را با دقت برای ما بشكافند، جای آن كه كلی فسفر بسوزانند و كليات بی مبنا تحويل ما بدهند
پی نوشت: شرمنده اگر لینک ها در ایران باز نمی شوند.ح.ش

Sunday, 27 May 2007

تاملاتی در مورد مرگ مشفقانه یا اتانازی


چند روز است سوالی در مورد مرگ مشفقانه (اتانزي) ذهنم را درگير كرده. دوست دارم اين جا آن را مطرح كنم و از شما بخواهم نظرتان را بگوييد. مرگ مشفقانه به صورت ساده يعنی آن كه بيماری كه به مرض لاعلاج و بسيار دردناكی دچار است و تيم پزشكان اين موضوع را تاييد كرده اند و گفته اند كه احتمال بهبود اين فرد بسيار پايين است، به نحوی زودتر از مرگ طبيعی جانش را از دست دهد تا بيشتر درد نكشد و زندگی بی كيفيت نداشته باشد و هزينه نالازم هم بر دوش سيستم درمانی كشور نگذارد. اين يكی از مناقشه برانگيزترين موضوعات در فلسفه اخلاق و حقوق است كه در بعضی كشور ها مثل هلند از لحاظ قانونی مجاز است و در بعضی جاها مثل بريتانيا غير قانونی است

برای ورود به بحث چند تقسيم بندی لازم است. اول مرگ مشفقانه داوطلبانه در مقابل غير داوطلبانه. در حالت اول خود بيمار در هوشیاری کامل درخواست می كند كه به نحوی به زندگيش پايان داده شود و در حالت دوم فرد ديگری (مثلا پزشك) اين تصميم را می گيرد. ما فعلا بحث را به حالت داوطلبانه محدود می كنيم چون حالت غير داوطلبانه خيلی قابل دفاع نيست و تقريبا به معنی قتل است. همين جا بگويم كه ترجمه مرگ خود خواسته برای اتانازی دقيق نيست چون مرگ خود خواسته يعنی حالت داوطلبانه قضيه، حال آن كه اين مفهوم می تواند حالت غير داوطلبانه را هم بپوشاند

تقسيم بندی دوم مرگ مشفقانه فعال است در مقابل مرگ مشفقانه منفعل. در حالت فعال انجام دادن عملی (مثل تزريق يك ماده سمي) به سرعت به زندگی بيمار پايان می دهد. اما در حالت منفعل عدم انجام كاری كم كم باعث می شود كه بيمار بميرد. مثلا عدم مصرف داروها يا سرم های لازم، عدم استفاده از تجهيزات پزشكی لازم، قطع كردن لوله های وارد كننده دارو و غذا به بدن یا عدم شروع شیمی درمانی

يكی از مسايلی كه در اين حوزه مطرح است آن است كه آيا فرق مهمی ميان حالت فعال و منفعل وجود دارد يا نه؟ يعنی آيا می شود مثلا كشوری مرگ مشفقانه فعال كه توسط پزشك و به صورت كم درد تر و سريع تر انجام می شود را ممنوع كند ولی مرگ مشفقانه منفعل را آزاد اعلام كند؟ من خيلی نمی خواهم به اين كه بقيه فلاسفه و علمای مذهبی در اين مورد چه گفته اند اشاره كنم و يكراست می روم سراغ نكته خودم

فرض كنيد كشوری می گويد كه مرگ مشفقانه منفعل غير قانونی است. اين حرف يعنی آن كه هيچ بيماری (چه بيمار ساده و معمولی و چه بيماری كه مرضی لاعلاج دارد) نمی تواند از دستورات پزشك سر پيچی كند. يعنی آن كه مصرف دارو و اجرای مو به موی دستورات پزشك وظيفه قانونی شهروندان است و متعاقبا هر كس سرپيچی كند قانون شكنی كرده و بايد مجازات شود. به نظر می رسد كه چنين قانونی مسخره است و عملی نخواهد بود. هيچ كس نمی تواند شما را مجبور كند كه با بدنتان چگونه رفتار كنيد، ضمن آن كه اين قانون هيچ تضمين اجرايی هم ندارد. چگونه می توان تشخيص داد كه فردی همه دستورات پزشكان را رعايت می كند يا نه

خوب اگر اين فرض درست باشد يعنی مرگ مشفقانه منفعل نمی تواند توسط قانون ممنوع شود. همان طور كه من تا حالا نشنيده ام هيچ قانون مدنی بگويد خودكشی غير قانونی است. اگر فردی بخواهد خودش را بكشد ديگر به قانونی بودن يا نبودن آن كاری ندارد. قانون ممنوع بودن خودكشی فقط می گويد كسانی كه خودكشی كرده اند اما از شانس بد نمرده اند را بايد مجازات كرد، چون قانون شكنی كرده اند، كه مشخصا مسخره است

اما وضعيت نظام های دينی از وضعيت قانون جدا است. يك نظام دينی می تواند بگويد پيروان من به فلان دليل نبايد خودكشی كنند يا نبايد از دستورات پزشك سرپيچی كنند. اين حرف در چارچوب دين معنا دار است اما در چارچوب قانون مدنی نه

پس نتيجه حرف من تا حالا آن است كه اصولا اظهار نظر در مورد مرگ مشفقانه منفعل و تاييد يا ممنوع كردن آن ربطی به قانون مدنی ندارد و مساله ای شخصی و درونی است.ما حالا پارادكس قضيه خودش را نشان می دهد. آيا می توان همين حرف را در مورد مرگ فعال هم زد؟ آيا اظهار نظر در مورد اتانازی فعال هم خارج از چارچوب قانون است؟ اگر بگوييم اين مساله ربطی به قانون ندارد ظاهرا اشتباه كرده ايم چون اين جا ممكن است بازماندگان بيمار از پزشك شكايت كنند كه بيمار آن ها را كشته است و در هر حال بايد قانون معلوم كند كه تكليف قضيه چيست. اما اگر بگوييم خير قانون بايد در مورد اتانازی فعال اظهار نظر كند آن وقت بايد نشان داد كه چه فرق مهمی ميان حالت فعال و منفعل هست كه قانون در مورد يكی ساكت است و در مورد ديگری نظر مي دهد. به عبارتی می دانيم كه هر دو نوع مرگ فعال و منفعل به يك نتيجه ختم می شوند و آن مردن به حالتی غير طبيعی است. پس چرا يكی خارج از حوزه قانون است و ديگری خير

اگر دوست داشتيد در مورد اين پست من حرف بزنيد خوشحال می شوم به اين سوال ها فكر كنيد و جواب بدهيد

آيا شما خودتان حاضريد در شرايط خاص اتانازی كنيد
اگر يكی از نزديك ترين افراد به شما در اين وضعيت قرار گيرد آيا شما با اتانازی او موافقت می كنيد
آيا به نظر شما بين حالت فعال و غير فعال تفاوت معنا داری هست؟ ح.ش

Friday, 25 May 2007

فارسی آموزی به خارجی ها

امروز امتحان درس فارسی من بود و ديدم اگر الان راجع به فارسی آموزی به خارجی ها ننويسم شايد ديگر هيچ وقت فرصت اين كار پيش نيايد. خيلی نمی خواهم وارد جزييات فنی اين بحث شوم و اصولا سواد آن را هم ندارم. فقط بنابر تجربه كاری چند نكته به نظرم می رسد

بازار آموزش فارسی در دانشگاه های مختلف دنيا و به خصوص آمريكا اين روزها بسيار گرم است. يك جستجوی ساده نشان می دهد كه چه تعداد از دانشگاه های جهان درس فارسی دارند. علت می تواند چيزهای مختلف باشد اما مسايل سياسی قطعا بی اثر نيست. تب بحث در مورد بنياد گرايي، فرقه های اسلامي، شيعه شناسي، تروريسم مذهبی و ... همه باعث می شود خيلی از محافل آكادميك افراد را سوق دهند به مطالعات شرقی و ايراني

اما به نظر من مهمترين مشكل در آموزش فارسی نبود يك يا چندين منبع خوب برای اين كار است. من البته منابع زيادی را ديده ام، چه آن ها كه اخيرا در آمريكا منتشر شده، چه آن ها كه وزارت امور خارجه چاپ كرده و چه آن ها كه خارجی ها نوشته اند

اما مشكل اساسی كجاست؟ همه می دانيم كه آموزش زبان در واقع آموزش يك فرهنگ هم هست. وقتی شما انگليسی ياد می گيريد در خلال ياد گرفتن زبان ياد می گيريد كه روابط اجتماعی مردم در انگليس چطور است، جوان ها چه كار می كنند، روابط مرد و زن چگونه است و .... اصولا يكی از جذابيت های آموزش زبان هم اين است

همين نكته هميشه برای ياد گيری زبان خارجی در سيستم رسمی آموزش ايران مشكل ساز بوده است. مقامات آموزش و پرورش و دانشگاهی به دليل ملاحظات ايديولوژيك هيچ وقت مايل به تزريق فرهنگ غربی از لابلای متون زبان نبوده اند. لذا تا آن جا كه من ياد دارم هميشه متون زبان ما نه تاليف انگليسی زبان ها بلكه تاليف ايرانی ها بوده و مواد آموزش آن هم به گونه ای بوده كه فرهنگ را منتقل نكند. هدف اصلی آن بوده كه ارزش ها و نظام زندگی رسمی و مقبول در كشور را به زبان انگليسی هم ترجمه كند

اما نگاهی به كتاب های معتبر آموزش زبان در دنيا نشان می دهد كه هر كتاب دقيقا بر اساس اين كه در كدام كشور و فرهنگ نوشته شده كتابی برای شناخت فرهنگ هم هست. يك مثال ساده تفاوت كتاب های آموزش زبان انگليسی است كه در آمريكا و انگليس نوشته شده اند. سبك آموزش زبان آمريكايی شما را درگير با فرهنگ آمريكا می كند، مناسبات اجتماعی بازتر و نحوه زندگی صنعتی تر آمريكا را به شما ياد می دهد، خيلی در قيد و بند تاريخ و عتيقه جات نيست، با زبان خيلی راحت برخورد می كند و اجازه شكستن كلمات، كوتاه كردن آن ها و خلاصه حرف زدن آمريكايی را به شما مي دهد. اما بر عكس متون آموزش انگليسی كه در بريتانيا چاپ می شود محافظه كار تر است، به تاريخ اشيا و عتيقه جات اهميت می دهد، مواد خواندنی را از فرهنگ اين مملكت بر می دارد، صحبت كردن سليس را بيشتر ياد می دهد و غيره

حالا بر گرديم به آموزش زبان فارسي. مهم ترين ايراد كتاب های فارسی آموز كه من ديده ام آن است كه فرهنگ زندگی ايرانی را به يك خارجی منتقل نمی كنند. متونی كه در خارج از ايران تاليف شده بيشتر سبك زندگی غربی را به فارسی در آورده است. مواد خواندنی آن كمتر مربط به ايران امروز است، اگر هم در مورد ايران باشد اسير دام كهنه پرستی است و حكايت از روزگار پر افتخار ما در قرون ماضی دارد. متونی هم كه در ايران تاليف شده باز فرهنگ معاصر و رايج ما را نشان نمی دهد. اين ها اكثرا متونی خشك و بی روح اند كه پويايی جامعه ايران و مناسبات آن را نشان نمی دهند

جای فارسی آموزی قوی كه از روی اصول علمی تهيه شده باشد و در ضمن جامعه امروز ايران را هم نشان دهد و از همه مهم تر همراه با ملحقات صوتی و تصويری با كيفيت مناسب باشد خالی است. برای مثال چنين كتابی بايد خلقيات خاص ما ايرانی ها مثل تعارف كردن، اهميت خانواده، غيبت كردن پشت سر يكديگر، لهجه های مختلف در ايران. جغرافيای ايران، مكان های ديدنی شهر تهران، مناسبات مرد و زن در ايران، مراسم ازدواج در ايران، مسايل سياسی در ايران و ... را نشان دهد

سال پيش كه من فارسی پيشرفته هم درس می دادم يكی از دانشجو ها گفته بود من از درس فارسی مقدماتی خوشم آمد و فارسی پيشرفته هم گرفتم چون تمام مطالب درس در مورد خوردن بود، ايرانی ها فقط می خورند و همه جمله ها در مورد غذا، آش، گوشت، صبحانه و ... بود. دانشجوی بينوا راست می گفت. من بعدا جزوات درسی استاد قبل از خودم را ديدم. بيش از نود درصد درس ها در مورد شخصيتی به نام حسن بود كه يا می خورد يا به رستوران می رود يا دير به كار می رسد و .... ح. ش

Wednesday, 23 May 2007

احاطه شدن ميان دو چيز

احاطه شدن ميان دو چيز سرنوشت محتوم همه ما است. آن زن مشهدی است. آن جا كه بوده هر صبح رويش را سمت گنبد می كرده و می گفته السلام عليك يا علی ابن موسی الرضا. آن زن فكر می كند مسيحيت تحريف شده و مسيحی ها نجس اند. آن زن مشهدی حالا كه در انگليس است هر صبح رويش را سمت كليسای جامع شهر مي كند و می گويد السلام عليك يا عيسی نبی الله

آن مرد ايرانی ترك است. آن مرد ايرانی كار می كند. برای آن كه در اين مملكت كار كند چه سختی ها كه نكشيده. در دادگاه گفته كه مسيحی است. اما دادگاه به او پناهندگی نداده است. خودش می گويد هنوز مسيحی نشده اما به آن فكر می كند. مشكل اش آن است كه نمی فهمد مسيح چگونه می تواند پسر خدا باشد در حالی كه يك عمر به او گفته اند خدا يكی است. منتهای سادگی است آن مرد ترك و كار می كند. گاه می گويد مسيح خداوند ما. دادگاه او را رد كرده چون نمی دانسته مسيح كجا متولد شده است. گاه كه شوخی می كند می گويد مسيح كشك است و گاه كه جدی است می گويد اين خواست خدا بود كه من جواب منفی بگيرم تا مومن واقعی شوم. مرد ترك كار می كند و لابلای كار تكه كلامش اين است : به ولای علی

آن پيرمرد مومن انگليسی مسيحی است. او خوشحال است كه نوه اش يك بار پيش رويش گفته پدر بزرگ به زودی پيش مسيح می رود. هر چند پدر و مادر بچه از اين حرف خوششان نيامده است. پيرمرد فكر می كند لطف مسيح شامل حال همه مردم است، حتا آن ها كه مسيحی نيستند. آن ها مسيحيانی هستند كه خود نمی دانند. احاطه شدن ميان دو چيز سرنوشت محتوم همه ما است.ح.ش

Monday, 21 May 2007

روزهای مفرح

اين روز ها فصل امتحانات در دانشگاه ما است و من طبق معمول چند سال پيش مراقب جلسه امتحان هستم. كار راحتی است كه دانشگاه هر سال به دانشجويان تحصيلات تكميلی و فارق التحصيل ها پيشنهاد می كند و به عنوان يك كار نيمه وقت درامد خوبی هم دارد. اما ديدم گفتن چند چيز از اين ماجرا خالی از لطف نيست. اول اين كه چون معولا در جلسه اتفاق خاصی نمی افتد و سوال ها هم بيشتر تحليلی است و بچه های اين جا هم مثل ايرانی ها در انواع تقلب استاد نيستند، جلسات امتحان خسته كننده است و به توصيه خود دانشگاه ما حق داريم در اين زمان كتاب های شخصی خودمان را بخوانيم. پس اين روز ها چگالی رمان خواندن من بالاست

اما چند چيز در مورد امتحان ها در اين مملكت. دوست دارم بعدا مفصل تر در مورد تحصيل در انگليس بنويسم اما فعلا بگويم كه درس خواندن اين جا كلا از آن جان كندنی كه ما در ايران بهش درس خواندن می گوييم راحت تر است. دانشجوی سال اول خيالش راحت است كه چون تازه وارد محيط شده نمره های سال اول در معدل كل حساب نمی شود و او فقط بايد درس ها را پاس كند. نمره پاس كردن هم 40 درصد است كه يعنی 8 از 20 به حساب ما

اما در جلسه تمام امتحان هايی كه من داشتم (شايد به استثنا زبان های خارجي) لازم نيست كه دانشجو به همه سوال ها جواب دهد. اگر در طول سال 8 مبحث در درس بحث شده از هر كدام از آن ها سوالی در امتحان هست اما هر كس مختار است مثلا 2 يا 3 سوال بردارد و فقط همان ها را جواب دهد. يعنی از نظر استاد اگر تو 2 يا 3 مبحث را خوب بفهمی برای پاس كردن كافی است. سوال ها هم همه جنبه تحليلی دارد. از آن سوال های مزخرفی كه ما در امتحان ها (مخصوصا رشته های علوم انساني) به ملت می دهيم كه نظر فلان فرد را در مورد فلان چيز بگو خبری نيست. اين جا بايد نظر خودت را پرورش دهی و برای آن استدلال كني. بيشتر از آن كه چه می گويی مهم آن است كه چگونه می گو يي. البته در طول سال بايد مقاله هم نوشت و در مورد مقالات هم اصل همين است. ديگر نمی شود چند خط را از بقيه ترجمه كرد و داد به خورد استاد و او هم نخوانده نمره بدهد

اما برای من جالب نحوه مديريت دانشگاه است برای ممتحن ها. مثل هر كار ديگری در اين مملكت اگر تو قرار است كاری بكنی قبل از آن بايد در يك جلسه توجيهی به تو بگويند كه وظايف تو چيست، حالا مهم نيست اين كار چقدر واضح يا پيش پا افتاده باشد. دانشگاه يك جلسه می گذارد و برای شركت در آن پول هم ميدهد و همه چيز را از سير تا پياز توضيح می دهد. اگر كسی خواست دستشويی برود بايد چه كار كرد. اگر كسی دير آمد بايد چه كار كرد. اگر كسی وسط جلسه مريض شد بايد چه كرد. اگر تقلب كرد چه، اگر ....

اين خصلت را ظاهرا همه ممالك مترقی دارند كه همه چيز را اول توضيح بدهند و بعد هم طبق آن انتظار داشته باشند. ( البته شنيده ام كه آلمان ها در اين كار هم وسواس ژرمن خود را دارند و برای هر كار بديهی هم كلی راهنما و توضيح بهت می دهند). حالا ياد يك خاطره افتادم كه بی ربط نيست. چند سال پيش كه هنوز دانشجو بودم برای يك كار پاره وقت و گير آوردن يك كم پول برای سفر رفتم به يك كارخانه بسته بندی مواد غذايی برای كار. آن جا می دانستند كه من دانشجوی دكترا هستم اما طبق معمول روال كار انجام شد و بعد خواستند ببينند ما برای آن كار مناسب هستيم يا نه. در كارخانه بايد بسته ها را می شمرديم و روی هم در پالت های چوبی می گذاشتيم. امتحان هم اين بود كه ببينند ما چهار عمل اصلی بلديم يا نه. يعنی مثلا ميپرسيد 12 بعلاوه 9 می شود چند. به آن طرف ربطی نداشت كه من دانشوی دكترا هستم و لابد جمع بلدم. او دنبال يك نفر آدم برای كار خودش بود و آن طرف بايد جمع بلد بود و حقوقش هم در حد همين كاری بود كه می كند. حالا تو هر كه می خواهی باشی باش

به هر حال روزهای مفرحی است. در جلسه امتحان می نشينم و ياد خاطرات امتحانات مرگباری كه در شريف داشتم و روش های تقلب می افتم، و گاه گاه هم رمان می خوانم. ح.ش