Friday, 16 October 2009

احمق ها


یک روز گرونام ‌‌[اولین خردمند چلم] به شله‌میل دستور داد که اعضای شورای شهر را جمع کند. وقتی آن‌ها جمع شدند، گرونام گفت: ای دانایان و فرزانگان، در چلم بحران وجود دارد! اغلب شهروندان نانی برای خوردن ندارند، آن‌ها لباس‌های کهنه به تن می‌کنند و خیلی از آن‌ها از سرفه و انواع سرماخوردگی رنج می‌برند. چطور می‌توانید این بحران را بر طرف کنید

فرزانگان آن چنان که رسم بود، هفت روز و هفت شب فکر کردند تا بالاخره گرونام اعلام کرد: وقت تمام شد. بیایيد ببینم چه می گویید

لگیش منگ اولین کسی بود که سخن گفت: حضرت عالی می‌دانید که فقط عده‌ي بسیار کمی از آدم‌های تحصیل کرده در چلم هستند که می‌فهمند بحران یعنی وضعیت بد و اسفناک. پس بیایید قانونی وضع کنیم که استفاده از این کلمه ممنوع شود، آن وقت خیلی زود این کلمه فراموش خواهد شد. بعد هم دیگر هیچ کس نمی‌فهمد که بحران وجود دارد و ما دانایان هم مجبور نیستیم برای حل آن به کله مبارک مان فشار بیاوریم و مغزمان را خراب کنیم

برگرفته از احمق های چلم و تاریخ شان، نوشته آیزاک بشویتس سینگر - نویسنده لهستانی، برگردان پروانه عروج نیا، نشر آسمان خیال، 1388، صص 15-16

Tuesday, 13 October 2009

سخنراني‌هاي تخصصي تاريخ و فلسفه علم

موسسة پژوهشي حكمت و فلسفه ايران - گروه مطالعات علم
سلسله سخنراني‌هاي تخصصي تاريخ و فلسفة علم - پاييز و زمستان 1388
***
An Informational Approach to the Hard Problem of Consciousness
21/7/ 1388
دكتر رضا مليح، دانشكدة فلسفة علم، دانشگاه صنعتي شريف
***
نقد سه نظرية مشابه دربارة ابهام : فرا ارزش‌گذارها، فرو ارزش‌گذارها و چند ارزش‌گذارها
5 /8/ 1388
داوود حسيني، گروه فلسفه، دانشگاه تربيت مدرس
***
نظرية تصوّري معنا: فلسفة زبان در آراء لاك
12 /8/ 1388
مازيار چيت‌ساز، گروه فلسفه، دانشگاه تربيت مدرس
***
اخلاق طبيعي شده: رويكرد سيستمي
3/9/ 1388
دكتر شروين وكيلي، دانشكدة علوم، دانشگاه تهران
***
علم: تجلي همبستگي اجتماعي
نقد و بررسي ديدگاه رورتي دربارة علم
17 /9/ 1388
مهديه توكل، موسسة پژوهشي حكمت و فلسفة ايران
***
مباحث روش‌شناختي در كيهان‌شناسي
1/10/ 1388
دكتر موسي اكرمي، گروه فلسفة علم، دانشگاه آزاد اسلامي - واحد علوم و تحقيقات
***
آزمايش فكري در علم دورة اسلامي
15 /10/ 1388
حسن اميني، موسسة پژوهشي حكمت و فلسفة ايران
***
فلسفة رياضي ابن‌سينا
29 /10/ 1388
دكتر محمد اردشير، دانشكدة رياضي، دانشگاه صنعتي شريف
***
ابزار آلات نجومي در دورة اسلامي
6 /11/ 1388
سجاد نيك‌فهم، پژوهشكدة تاريخ علم، دانشگاه تهران
***
تمام سخنراني‌ها در روزهاي سه‌شنبه ساعت 16:30 در محل موسسة پژوهشي حكمت و فلسفه ايران،به نشاني تهران، خيابان نوفل‌لوشاتو، كوچة آراكليان، شمارة 6،برگزار خواهد شد

Monday, 12 October 2009

«انديشه ايراني؟»

آشپزى ايرانى، مهمان‌نوازى ايرانى، معمارى ايرانى، خلق و خوى ايرانى و ... . به نظر نمي‌رسد در بكارگيرى چنين تعبيراتى مشكلى وجود داشته باشد. هر قوم و ملّت و منطقه‌اى براى خود ذائقه‌اى خاص و در نتيجه غذاهايى خاص دارد. ايرانيان هم از اين قاعده مستثناء نيستند، آن‌ها غذاهايى مي‌پزند كه باب ميل‌شان باشد و به احتمال زياد در كشورهاى ديگر پخته نمي‌شود. اسم چنين سبكى از آشپزى، آشپزى ايراني است

حال چرا نتوان همين قياس را دربارة انديشه بكار برد: «انديشه ايراني»؟ از بام تا شام، از مجراى رسانه‌هاى ملى و دولتى و رسمى و نيمه رسمى، فراوان و به تكرار مي‌شنويم كه ايرانى قومى است مجزا و متفاوت از ساير اقوام. ما در ميان همسايگان خود تك ايم، ما تافته‌اى جدا بافته ايم. تاريخ ما، جغرافياى ما، فرهنگ ما، آئين ما، مردم ما، رئيسان ما، مرئوسان ما، ورزشكاران ما، معلمان ما، نياكان ما همه و همه برتر و متفاوت از همگنان خويش اند

اين از ترجيع‌بندهاى ملال‌آور و اصلى ادبيات رسمى رسانه‌اى در ايران است: ايران از همه متفاوت است. ما نه تنها خود را از اعراب و همسايگان منطقه‌اي خود بالاتر مي‌دانيم، بلكه درصد زيادى از ما معتقدند ضريب هوشى متوسط ايرانيان از بالاترين ضريب‌هاى هوشى در جهان است. (امرى كه ظاهراً مطالعات تجربى نادرستى آن را نشان مي‌دهد. بنا به اطلاعات موجود در دائره‌المعارف اينترنتي ويكيپديا ايران به لحاظ متوسط ضريب هوشى در رتبه 54 قرار دارد،با متوسط ضريب هوشي 84، حال آن كه در همين فهرست مثلاً عراق در رتبة 45 و با متوسط ضريب هوشي 87 قرار گرفته است.) تمام اين تبليغات، شعارها و كليشه‌ها در يك نقطه به هم مي‌رسند: گذاشتن هندوانه زير بغل مردم و دادن غرور و توهم كاذب به آن‌ها. اين دم از برترى زدن، بيش از آن‌ كه بيانگر امر واقع و وضعيت واقعاً برتر ما باشد، نشانه‌اى از بيمارى و كلاف سر در گم وضعيت ما است. بيش‌تر واكنشى روانى است به اوضاع نابسامان اطراف ما، واكنشى معكوس كه در روان‌شناسى فردى و جمعى بيمارى شناخته شده‌اى است و احياناً قابل درمان. و جالب آن كه علاوه بر ما، برخى ديگر از كشورها كه آن‌ها هم از قضا تمدن درخشانى داشته‌اند، اما امروزه از قافله عقب مانده‌اند، دچار همين توهم اند. نويسنده خود به شخصه دوستاني از مصر و تركيه داشته كه در اين درد مشترك با ما همراه بوده‌اند
حال با اين بستر آماده و با اين غرور كاذب، طبيعى است در عرصة فكر و فرهنگ نيز متوليان و مقاطعه‌كاران و مديران كل فرهنگى باد بر اين آتش بدمند: در فكر و فرهنگ و هنر نيز ما تافته‌اى جدا بافته ايم، و چه گوهرها كه در اين جا مدفون نيست و جهان تاكنون از شناخت آن غافل بوده است
در عرصة ادبيات، ترجيع‌بند مديران ما جهانى كردن ادبيات داستانى ايران است، در عرصة سينما جهانى كردن سينماى ايران و ... . اين بليّه با كمال تاسف به عرصة فكر و انديشه و فلسفه نيز كشيده شده است. ريز و درشت متفكران و مديرانى را مي‌بينيم كه مدعى اند هر دستاورد فكرى و فرهنگى كه ديگران، و به خصوص غربى‌ها، به آن دست يافته‌اند، ما پيش از آن‌ها بدان دست يافته‌ايم. و اين جا است كه شاخة مطالعات تطبيقى، آن هم از نوع مغشوش و بى‌بنياد و رسانه‌اى اش، در دانشگاه‌هاى ما شيوع مى‌يابد. هر كشف و دستاورد و نظريه و علمى كه ديگران، اين غريبگان، به آن رسيده‌اند ما قبلاً به آن دست يافته‌ايم. و صد افسوس كه در چنين شرايطي، مطالعات درست و روشمند تطبيقى هم در زير خروارها ادعاى رسانه‌اى گم مي‌شود و محلى از اعراب پيدا نمي‌كند

اكنون با داشتن چنين ابزار صحنه‌اى، صحنه كاملاً آماده است تا بشنويم: «ما بايد به سمت توليد انديشة ايرانى حركت كنيم.» و البته كه اين طبيعى است؛ ننگ است كه ما با اين همه فضل و كمالات، در عرصة انديشه مقلّد ديگران باشيم. پس بايد ارگان‌ها و مراكز ذى ربط بكار افتند، بخش‌نامه‌هاى درست تنظيم كنند، بودجه‌هاى مناسب تخصيص دهند تا ما به سمت توليد «انديشة ايرانى» حركت كنيم


مخاطب اين نوشته ممكن است از نگارنده سوال كند آيا تو مخالف مفهوم «انديشة ايرانى» هستى؟ آيا وقتى متفكران ايرانى در طول تاريخ به تامل در باب مساله‌اى پرداخته‌اند، نشان و رنگ و طعمى از ملّيت و تاريخ و دوران‌شان در بحث‌ها مشهود نيست؟ آيا فى‌المثل انديشه‌ورزى سهروردى طعم ملّيت و دين و تاريخ او را ندارد، طعمى كه مثلاً در آثار متفكرى مسيحى در غرب عالم غايب است؟ پاسخ نويسنده به اين سوال مثبت است. قطعاً بسيارى عوامل از جمله آئين و تاريخ و فرهنگ در شكل‌دهى انديشه نقش دارند و مي‌توان ردّ پاى آن‌ها را در محصول كار كشف كرد و ديد
اما در اين جا يك نكتة اساسى وجود دارد كه در واقع قلب اين نوشته است. هيچ متفكرى هنگامى كه به تامل در مساله‌اى يا ايجاد نظامى فكرى مي‌پردازد، بر خود لازم نمي‌بيند اثرى خلق كند كه رنگ و بوى فرهنگ و تاريخ او را داشته باشد. براى متفكر، هدف اصلي حل مسالة پيش رو است، نه ارائة راه‌حلى كه مثلاً رنگ ايرانى داشته باشد. اما نكته آن است كه در فرايند كار و در حين شكل‌گيرى انديشه، ناخوداگاه و بدون آن كه قصد و عمدى در كار باشد، بسيارى عوامل فرهنگى، اجتماعى و تاريخى در راه‌حل‌هاى متفكر وارد و ظاهر مي‌شوند. اين‌ها امورى پسينى و عمدتاً ناخوداگاه اند و چنين نيست كه متفكر از ابتدا تصميم بگيرد راه حلى «ايرانى» براى مسالة پيش روى خود ابداع كند. دلمشغولى متفكر، مسالة پيش رو و مقتضيات آن است و در فرايند بررسى و تحليل اين مساله، البته ممكن است ساير زمينه‌هاى فكرى او نيز خود را عيان سازند

حال به وضعيت خود بازگرديم. حركت به سمت «انديشة ايرانى» امرى نيست كه با بودجه و دستورالعمل و آئين‌نامه و تشويق و ارعاب ميسر باشد. حركت در مسير نظريه‌پردازى و انديشه‌ورزى مقتضيات و نيازهاى خاص خود را دارد. ما نيز همچون همة ممالك ديگر احتياج داريم شرايط و مقتضيات پايه جهت انديشه‌ورزى را تسهيل كنيم. مقتضياتى مانند آزادى فردى و جمعى، پذيرش نظر ديگران، تقسيم نكردن متفكران به خودى و غريبه، تاسيس نهادهاى آكادميك مستقل و غنى و ... . با داشتن چنين بستر مناسبى، ما نيز چون ديگران مي‌توانيم در مسير اعتلاي انديشه و فرهنگ حركت كنيم. اين حركت گاه ممكن است طعم و رنگ و بوى ايرانى داشته باشد و گاه خير. «ايرانى» بودن انديشه، محصول جنبى و فرعي اصل انديشه است. مهم تسهيل بستر لازم براى پيدايش اصل جريان انديشه‌ورزى است، امرى كه در ادبيات رسمى و رسانه‌اى و سخنان مديران كل فرهنگى غايب است

Saturday, 3 November 2007

رولت سبز انقلاب

ميدان انقلاب فراخ ترين عرصه ابهام و انفجار و ازدحام بود. صبح به صبح مادرها لاستيكى هاى ما را تميز و محكم مى بستند، با چند پوشك و كهنه اضافى در كيف، و ما را به نيش مى كشيدند تا دور ميدان انقلاب. ميدانى كه هميشه جوان هايى با صورت هاى نقاب بسته، يقه هاى پهن و عينك هاى قاب درشت كائوچويى پشت گونى هايشان سنگر گرفته بودند. محصول روز ما پر كردن لاستيكى هايمان بود و سهم مادرانمان فرياد. و ما زبانمان با آهنگ دكتر على شريعتى ، معلم شهيد ما باز شد. پيش از آن كه آب را درست ادا كنيم با آهنگ معلم شهيد ما شعار داده بوديم. و باز وضع ما بهتر بود از كسانى كه زبانشان با 'زد' باز شده بود. بمب ها روى بام ها مى افتاد و شيشه ها مى لرزيد. مردم نقطه اى را با دست نشان مى دادند و اين سان بود كه نسلى به جاى بابا زبانش با 'زد' باز شد

و بعد ميدانى به نام انقلاب ساخته شد، رولت سبز رنگى كه دور خود پيچيده بود و نقش دهان هايى پر فرياد روى سنگ هاى آن نيمه برجسته بود

و بعد نسل لاستيكى به پا آن قدر دود ساخت كه رولت سبز انقلاب لجنى شد و نقش هاى برجسته اش محو

و ناگهان يك روز ميدان انقلاب با آن همه فرياد و لاستيكى و آهنگ دكتر على شريعتى خراب شد. دورش را صفحه فلزى سبزي گرفتند و وسط ميدان را كندند. نسل لاستيكى به پا مترو و اتوبوس و پاركينگ مى خواست. ترديدى در كار نبود. رولت سبز خراب شد و تا چند وقت ديگر ايستگاهى به جاى آن سبز خواهد شد. كاش كسى كه اين كار را مى كند كمى ذوق داشته باشد. كاش چيزى جاى رولت سبز بگذارد كه بشود يك دقيقه نگاهش كرد. چيزى كه گوشه اى ازآن نقشى از مردهاى سيبيلو با يقه هاى پهن يا مادرهاي ساده دل ما پنهان باشد. اما شك من در آن است كه نسل لاستيكى به پا اين سر سوزن ذوق را هم داشته باشد. حكما كپه اى سيمان خواهد ساخت با درهايى تنگ كه نه مردم از آن رد مي شوند و نه نقشى از سيبيلوها رويش هست

Sunday, 21 October 2007

رهروان فردوس برين

حتما كسانى كه در تهران زندگى مى كنند تاكسى هاى جديد را ديده اند، چيزى بين مينى بوس و ماشين شخصى با ده نفر ظرفيت. نام يكى از شركت هاى تاكسى رانى نظرم را جلب كرد: رهروان فردوس برين. شما مى توانيد در يك ون نقره اى سوار شده و در معيت ده نفر از ديگر مومنان از رهروان فردوس برين باشيد. گاه اين همسفران خود پديده هاى قابل مطالعه اى هستند. امروز يكى از همسفران من در راه فردوس برين گفت ترافيك تهران فقط يك راه حل دارد و آن هم دو طبقه كردن تمام خيابان ها است. پيشنهاد سنگين تر از آن بود كه بشود جواب داد. حكما دوست ما به بخش مراقبت هاى ويژه فردوس برين مى رفته. گاه در سفرتان به فردوس برين خواهيد ديد كه برخى از نقاط خيابان شلوغ تر از ساير جاها است. اين جا مكان هايى است كه برخى از حوران فردوس برين كه به هر دليل به موقع به فردوس برين نرسيده اند منتظر ايستاده اند تا با يكى از رانندگان حداقل تا پشت ديوارهاى فردوس برين بروند. بر احساس، نبوغ و پاچه خوارى كسى كه نام يك شركت تاكسى رانى را رهروان فردوس برين مى گذارد درود مى فرستم

Wednesday, 17 October 2007

ارنست رنان و هويت ما

چند شب پيش داشتم كتاب سيد جمال الدين اسد آبادى و تفكر جديد نوشته دكتر مجتهدى را مى خواندم. مقاله سوم كتاب گزارش و تحليلى است از سخن رانى ارنست رنان در سال 1883 در دانشگاه سوربن كه متن آن بعدا در يكى از روزنامه هاى فرانسه چاپ مى شود، و سپس پاسخ سيد جمال الدين به ارنست رنان. عنوان سخن رانى رنان " اسلام و دانش" است كه رنان در آن برداشت خود از رابطه اسلام و دانش را طرح مى كند. در اين جا به محتواى اين سخن رانى و پاسخ سيد جمال كارى ندارم و مى پردازم به يكي از جملات رنان

تاثيرى كه اسلام در ذهن اينان [مسلمانان] مى گذارد چنان قوى است كه تمام اختلاف هاى نژادى و ملى در نزد آن هايى كه به اسلام مى گروند از ميان برداشته مى شود. بربر و سودانى، سيركسى و افغانى، مالى و مصرى و نوبه اى كه اسلام آورده اند ديگر بربر و سودانى و مصرى و غيره ... نيستند، بلكه فقط مسلمان اند. ايران استثنا است، اين كشور استعداد و نبوغ شخصى خود را نگه داشته است. ايرانيان بيشتر شيعه هستند تا مسلمان

راستش اين جمله من را به فكر واداشت. زياد شنيده ايم كه خود ما ايرانى ها خودمان را تافته جدا بافته اى از ديگران مى دانيم و افتخار به تاريخ پيش از اسلام يا تفاوتمان با اعراب مى كنيم. اما اين بار نخست بود كه مى ديدم يك غربى هم در اين آتش مى دمد و ايرانى بودن به عنوان يك مليت را چنان با مذهب تشيع پيوند مى زند كه حاصل آن حتى بر مسلماني ايرانى ها هم مى چربد

نمى دانم از شنيدن چنين تحليلى خوشحالم يا نه. اما يك چيز من را مشكوك مى كند. نكند حتى همين پز به گذشته تاريخى ما هم رهاورد شرق شناساني است كه در احوال ايران كندكاو كرده اند. نكند همين هويت نيم بند و مجزايى كه بسيارى از ما براى خودمان قايليم و بر اساس تمايز عرب/عجم و مسلمان/شيعه بنا شده هم محصول همين قرون اخير باشد و لابلاى تفاسير و تحليل هاى شرق شناسان مثل هزار ايده و فكر ديگر در دوره جديد به منظومه فكرى ما وارد شده باشد. كسى مى داند از كجا مى شود نمونه اى اصيل تر و تاريخى تر از بطن سنت و تاريخ ايران يافت كه پيش از آشنايى ما با انديشه هاى جديد هويت ما را بر اساس تمايز با ساير مسلمانان تعريف كرده باشد. به نظرم حرف رنان جاى بحث و سوال دارد

سمينارهاي فلسفه تحليلي

پژوهشكده فلسفه تحليلى در مركز تحقيقات فيزيك نظرى برنامه سخن رانى هاى فصل پاييز خود را اعلام كرده و ظاهرا يكى از آن ها هم تا حالا برگذار شده است. در اين جا ليست آن را مى توانيد ببينيد. من هم يك صحبت دارم در 21 آبان تحت عنوان " وحدت علم و تحليل يك لايه از ويژگى ها". (البته نام كوچك من در ليست اشتباه چاپ شده، ولى منظور همين بنده است.) براى كسانى كه علاقمند اين بحث ها هستند بايد مجموعه سخن رانى هاى خوبى باشد

Sunday, 14 October 2007

وقتي فين مي كني به احساس دستمال فكر كن

در پى معنا كتاب كوچك و جمع و جورى است در حدود صد صفحه نوشته تامس نيگل كه توسط سعيد ناجى و مهدى معين زاده به فارسى ترجمه شده و نشر هرمس آن را منتشر كرده است. كتاب در واقع درآمدى است براى آشنايى با فلسفه، اما با ساير كتاب هاى مشابه چند فرق اساسى دارد. يكى اين كه كلا در پى تعريف كلى و عمومى فلسفه نيست و يك راست مي رود سر بررسى نه موضوع كه مى توانند منبع ايجاد سوالات فلسفى باشند. موضوعاتى مثل درستى و نادرستى اعمال، رابطه ذهن و جسم، عدالت، مرگ و معناى زندگى

اما نكته اى كه كتاب را خاص مى كند آن است كه نيگل در اين اثر هيچ پاسخى به مسايل عرضه نمى كند. حتا به ندرت هم مى توان اسم مكاتب فلسفى را در كتاب ديد. كل كتاب تامل و بحث هاى مفهومي است كه هدف آن صرفا بررسى موضوع از زواياى مختلف و تامل فيلسوفانه اما خارج از چارچوب هاى رايج در باب مسايل است. به عبارتى كتاب فقط مى كوشد طرح مساله كند و از اين حيث با اكثر آثار ديگر در اين رده فرق مى كند

از اين دو جمله در كتاب خوشم آمد: " از كجا مى دانيد وقتى در دستمال كاغذى فين مى كنيد، هيچ احساسى در آن دستمال ايجاد نمى شود." و" شما به اندازه اى كه از درون به نظر خودتان مهم جلوه مى كنيد، از بيرون اهميت نداريد. از منظر بيرون شما اهميتى بيش از هيچ كس ديگر نداريد". ويراستار كار آقاى ملكيان است و در فصول آخر با چند پاورقى سعى كرده در بعضى جاها زهر كلام نويسنده را در باب بى معنى بودن زندگى يا در باب مرگ بگیرد

Wednesday, 10 October 2007

يوسفعلى ميرشكاك و فلسفه تحليلي


يوسفعلى ميرشكاك پديده جالب و اكثر اوقات مفرحى است. چه زماني كه پته شاملو را بر ملا مي كند، چه زمانى كه مقاله در مورد فرديد مى نويسد و سيدنا الاستاد مى گويد، چه وقتى كارشناس فيلم فقر و فحشاى ده نمكى مى شود و وسط دود سيگار كه از لاى انگشتانش از زير تصوير وارد كادر مى شود در مذمت دود آلود بودن تهران مى گويد، و چه حالا كه در باب چه گوارا نوشته است. اكثرا هم مى شود از لابلاى صحبت هايش چيز هايى براى فكر كردن پيدا كرد، نه از بابت عمق زياد مطلب ، بلكه از بابت افراط و تفريطى كه عمدتا در كارش هست

من در اين جا كمى در مورد اين جمله او فكر مى كنم: من با این که هیچ نسبتی با ایدئولوژی مطرح شده در سخن رانی های چه گوارا ندارم، شخص او را بسیار دوست می دارم. آموزگار مبارزه ی آزادی بخش من حضرت اباعبدالله الحسین علیه السّلام است، اما تردید ندارم که اگر چه گوارا در سال شصت و یک هجری و در میان مسلمانان می زیست، بی درنگ به یاری آموزگار شیعیان می شتافت، زیرا آزاده بود به همان معنایی که مولای ما اباعبدالله مطرح کرده است

گويندگان عادى زبان نيز از اين دست جملات در زبان محاوره زياد به كار مى برند. جملاتى از اين قبيل كه اگر جرج بوش دست به حمله به عراق نمى زد كس ديگرى اين كار را مى كرد. يا آن كه اگر احمدى نژاد رئيس جمهور نمى شد، هر كس ديگرى هم كه مى شد بنزين را سهميه بندى كرده بود. به اصطلاح فنى اين ها را شرطى هاى خلاف واقع مى گويند. چرا كه هم جملات شرطى اند و هم بر خلاف آن چيزى هستند كه در واقعيت رخ داده است. مثلا در واقعيت بوش دست به حمله به عراق زده است و احمدي نژاد هم رئيس جمهور شده است

يك سوال مهم آن است كه درست يا نادرست بودن اين جملات را چطور بايد بررسى كرد. مثلا اين شرطى خلاف واقع كه اگر من دست به سيم برق زده بودم خشك مى شدم (در حالى كه اين كار را نكرده ام) جمله اى درست است، اما اين شرطى خلاف واقع كه اگر من دست به سيم برق زده بودم بال در مى آوردم نادرست است

يك راه حل كلاسيك در اين جا توسل به جهان هاى ممكن است. مى توان جهان ممكن ديگرى را تصور كرد كه همه قوانين و امورش شبيه جهان ما است و من يا همزاد من در آن جهان دست به سيم برق زده ام و خشك شده ام. بنابراين جمله اول درست است. اما نمى توان جهان ممكنى را تصور كرد كه قوانين و امورش شبيه جهان ما باشد و من در آن جهان دست به سيم برق زده باشم، اما بجاى خشك شدن بال در آورده باشم. لذا جمله دوم نادرست است

حالا با اين توصيفات برويم سر ادعاى ميرشكاك. آيا اگر چه گوارا در زمان رويداد كربلا بود جزو ياران حسين بود يا خير؟ اين جا بايد جهان ممكن ديگرى را تصور كرد كه از همه جهات شبيه جهان ما است، مگر با اين تفاوت كه چه گوارا به جاى قرن بيستم ميلادى در سال شصت هجرى در آن زيسته باشد. اما مشكل كار در اين جا آن است كه آيا ما در اين صورت با همان چه گواراى اصلى سر و كار داريم يا چيزى كه در موردش بحث مى كنيم فردى ديگر است. آن چه ماهيت و تشخص چه گوارا را در قرن بيستم ساخته دلبستگى او به انديشه چپ، ماركس و مبارزات چريكى بوده است. اين مفاهيم اصولا در سال شصت هجرى تعريف نشده بودند تا هويت فردى را بسازند. لذا ظاهرا به نظر مى رسد نمى توان گفت همزاد چه گوارا در آن جهان ممكن با چه گواراى واقعى داراى اين همانى (يا حداقل شباهت بسيار زياد) هستند. به نظر مى رسد كه در اين جا ما با دو فرد متفاوت سر و كار داريم كه صرفا نامى مشترك دارند. آن چه در مورد چه گواراى تاريخى مى گوييم هر چه باشد به چه گواراى اصلى بى ارتباط است

ميرشكاك البته حرفى خطابى و احساسى مى زند، و شايد در واقع به درستى و نادرستى منطقى حرفش نظر ندارد اما با اين حال سوال جالبى را هم طرح مى كند. اين كه آيا مى توان در مورد جملاتى مانند اين كه من اگر در فلان واقعه تاريخى بودم فلان موضع را مى گرفتم تعيين صدق كرد يا خير. به عبارتى به نظر مى رسد در جملات شرطى خلاف واقعى كه در آن ها موضوع جمله مى بايد در زمان سير كند و احتمالا در اين سير زمانى نياز به تحولاتى شخصيتى هم خواهد داشت الگوى مرسوم جهان هاى ممكن پاسخگو نيست و بايد به دنبال ملاك ديگرى براى تعيين ارزش صدق گشت

Monday, 1 October 2007

بايد اينك در آفتاب نشست

حدود دو ماه مى شود كه من در اين جا چيزى ننوشته ام، علت هم تغيير جا و بازگشتن به ايران بود. البته در اين مدت از شما چه پنهان براى ننوشتن اين وبلاگ زياد وسوسه شدم، به خصوص كه تقريبا تمام وقت مفيد من در اين مدت براى طى مراحل مختلف اداري و جمع آورى امضا از هر بنى بشرى كه قدرت امضا كردن را در اين ملك دارد گذشته است و اضافه كنيد به آن تدارك يك زندگى از مرحله صفر در ايران را كه همه براى ننوشتن دلايل كافى اند. حالا باز تصميم دارم اگر فرصت شد بنويسم و البته در اين كار صحبت بعضى دوستان كه نوشته هاى قبلى را مى خوانند و ظاهرا دوست داشته اند هم بى اثر نبود. فعلا اين تصوير را از تهران داشته باشيد تا بعد

كنار ميدان آزادى در يك روز آفتابى هر كسى هر هنر و تجارتى دارد براى يك لقمه نان عرضه مى كند. زنان جوان با تيپى كه با فالگيرهاى چهار پنج سال پيش تفاوت ماهوى دارد فال مى گيرند، جوانى موز مى فروشد و كسى سى- دى. اما يكى هم راه جالب ترى دارد. ميكروفون و بلندگويى آورده و روى صندلى تاشوى راحتى نشسته و روضه مى خواند. فعلا روضه على اكبر مى خواند، با سوز و گداز. مى توانى پول بدهى و روضه ات را انتخاب كنى و بعد برايت مى خواند. عجله بود فرصت نشد مزنه قيمت ها را بپرسم. مناسب حال من اين روزها شايد روضه غريبي مسلم باشد