Wednesday, 16 May 2007

بلفاست - نیزه ای از آسمان


ديروز برای سفری كاری برای اولين بار رفتيم به بلفاست پايتخت ايرلند شمالي. البته نصف روزی بيشتر فرصت گردش نبود اما در كل احساس من اين بود كه بلفاست چيزی است در حد شهرهای درجه دوم انگليس و نه در حد يك پايتخت اروپايی مثل ادينبورو يا لندن
اما در همين مدت يك بنا نظرم را جلب كرد. در كليسای جامع بلفاست كه ساختمانی سنگی و متعلق به قرن هفدهم است اخيرا اثری هنری كار گذاشته اند كه تا چند ماه ديگر تمام می شود. اثر مناره اميد نام دارد و ميله فلزی مخروطی شكل بسيار بلندی است كه در سقف گنبدی كليسا كار گذاشته اند. اكثر طول اين ميله در خارج كليسا است ولی از داخل هم كه نگاه كنی سر ديگر اين ميله از سقف بيرون زده است. در اين جا عكس های اين اثر را می توانيد ببينيد
حس من از اين اثر اين بود كه گويا نيزه ای تيز و سنگين از آسمان قلب كليسا را نشانه رفته و درست به قلب و گنبد كليسا زده است، و اين ضربه چنان بوده كه سقف را شكافته و به درون كليسا هم راه يافته است. تركيبی از قدرت، آمدن از بالا و زدن به قلب كليسا. و جالب اين كه داخل كليسا هم كه زير اين ميله می ايستی مدام دلهره داری كه نكند از جا در برود و با آن نوك تيزش برود در چشم يا سرت . البته هر كس تحليل خود را از اين كار دارد. اما جالب برای من جسارت اسقف اين كليسا در پذيرش و اجرای اين كار فلزی در بنايی مذهبي، قديمی و سنگی بود. به نظر من جسارت اسقف در اين كار كمتر از جسارت طراح كار نيست
در این سايت همه چيز در مورد اين كليسا و مناره اميد هست. من در اين جا عكس خودم از اين مناره، عكسی از يك نقاشی خيابانی در بلفاست و عكسی از ميدان شكر گذاری را می گذارم.ح.ش

Monday, 14 May 2007

ویترین

برای ساكنان اين جزيره اين روز ها يكی از داغ ترين خبر ها ربوده شدن يك دختر بچه انگليسی 3 ساله است به نام مادلين در پرتغال. خلاصه خبر اين كه خانواده اين دختر 11 روز پيش می روند پرتغال برای تعطيلات و يك شب پدر و مادر برای شام می روند رستوران و وقتی به اتاق بر می گردند مي بينند كه مادلين نيست اما بقيه بچه ها هستند. دخترك زيبا و معصوم است و اين جنجال اين روزهای اخبار است. شبی كه در فرانسه انتخابات بود در اخبار ساعت 10 بی بی سی خبر دوم بعد از انتخابات فرانسه اين دختر بود. بعد آدم های معروف شروع به اظهار نظر كردند. گردن براون حرف زد. فوتباليست هايی مثل بكام و رونی و بازيكنان پرتغالی كه در انگليس بازی می كنند آمدند در تلويزيون و همه درخواست كردند كه اگر كسی اطلاعات دارد بدهد

بعد قضيه جدی تر و جدی تر شد. بريتانيا ماموران پليس و متخصصان كودك آزاری را فرستاد پرتغال. پليس پرتغال جستجوی وسيعی را آغاز كرد، چيزی در حد جستجوی ملي. حالا كار ابعاد بين المللی گرفته عده ای از ستارگان و پول دارها وارد صحنه شده اند و برای دادن اطلاعات جايزه گذاشته اند. تا حالا مبلغ جايزه 2.5 مليون پوند است و كسانی مثل رولينگ نويسنده هری پاتر، رونی فوتباليست و سر ريچارد برانسون ميلياردر اسكاتلندي پول داده اند. پرتغالی های كاتوليك و نازنين (كه من عاشق اين كشور و مردم هستم) دست به دعا برداشته اند و كلی مراسم در كليسا گرفته اند و اين قصه سر دراز دارد

اين ماجرا برای من از چند جهت جالب است. اول رفتار بريتانيا است. همه می دانيم كه امثال اين كودك ربايی و كودك آزاری در بريتانيا کم نیست و هر روز اخبار روزانه و مجله های زرد پر است از آن ها. اما چرا اين مورد اين همه سر و صدا می كند و بقيه نه؟ مساله آن است كه اين جا ويترين يك كشور در خطر است. مساله آن است كه در اين جا دولت بريتانيا نشان می دهد كه در سطح بين اللمللی هر جا كه جان و نام يك بريتانيايی در خطر باشد دولت مثلا تا چه حد پشت شهروندان است و جان يك بريتانيايی تا چه حد عزيز است

دولت پرتغال هم برای آن كه مساله غيرتی شده ونشانه ای شده از كارامدی پليس يك كشورحاضر است هزينه كند. البته ناگفته نماند که بعضی شهروندان پرتغالی هم ناراضی اند و می گويند اگر يك دختر پرتغالی گم شده بود پليس اين نمی كرد كه حالا مي كند

پس این خرج را باید کرد، نه برای آن دختر که برای ویترین مملکت. و حالا یادم می افتد از ويترين مملكت ما وجنس های بنجلی كه در آن چيده شده و آخرين اش پرتاب يك افغانی از بالای ساختمانی به زمين تا همه بحث های كارشناسی در مورد وضعيت پناهندگان و مهاجران در ايران را كه رقم كمی هم نيستند منعطف كند به رفتار پليس و جوی بسازد عاطفی كه هيچ كس نتواند با آمار و ارقام ببيند ماندن اين همه افغانی در ايران سودش و ضررش چيست

اما در اين ميان از همه فرصت طلب تر ستارگان و تاجران و كاسب كارانند. برای بالا بردن نام خود چه پله ای مناسب تر از يك دخترك معصوم و زيبای گمشده. هر سخنی كه در حمايت از او گفته شود امتيازی هم برای گوينده است و اين در پس پشت ذهن ملت خواهد ماند. حالا مهم نيست با دو و نيم مليون پوند می شود به صورت سيستمايك با بخشی از كودك آزاری در دنيا (يا حد اقل در خود بريتانيا مبارزه كرد)، مهم نيست كه با اين پول مثلا می توان در عراق يا افغانستان چند كتاب خانه ساخت كه بچه ها بروند و هری پاتر همین خانم رولينگ را بخوانند. اين جا اخلاق و عمل اخلاقی عجالتا وسيله است در جهتی غير اخلاقي. دنيای غير منصفانه ای است.ح.ش

Saturday, 12 May 2007

یک پست زنانه

همسرم سحر اين جا چند كار می كند. اول اين كه من را تحمل می كند (اين را از روی تعارف نمی گويم. گاهی اخلاق گندی دارم كه نگو)، بعد اين كه درس می خواند و بعد هم اين كه درس می دهد. كار اصلی اش اين است كه با شهرداری اين جا به عنوان معلم هنر و صنايع دستی همكاری می كند. كلاس هايی هم كه دارد به اين ترتيب است كه هم اوليا و هم بچه ها بايد با هم سر كلاس حاضر باشند و او به آن ها ياد می دهد كه چگونه با هم كار هنری كنند. اين ها را گفتم تا فضای اين ديالوگی كه در زير می آورم دستتان باشد. مكان خوابگاه دانشگاه است و در يكی از همين كلاس ها چند زن از كشور های مختلف (هند، ايران، اردن، چين، ايرلند و ...) دور هم جمع هستند و حين انجام كار هنری اين حرف ها را هم رد و بدل می كنند

چقدر خوشگل شدی تو كه موهات را زدي. موی كوتاه بهت می ياد

ممنون

خوش به حالت اما شوهر من اجازه نمی ده موهام را كوتاه كنم. می گه از موی بلند خوشش می ياد

اين اصلا انصاف نيست. خوب تو ممكنه موی كوتاه دوست داشته باشي. اون می تونه نظرش را بگه ولی نمی تونه به تو بگه چی كار بكن چی كار نكن

اصلا نبايد از مرد ها نظر خواست. اگر نگی مردها اصلا نمی فهمن يا براشون مهم نيست. اما اگر سوال كنی اظهار نظر می كنن. من خودم يك بار موهام را كوتاه كردم شوهرم اصلا نفهميد

من اولش به شوهرم نگفته بودم صورتم مو داره. اون هم چيزی نمی گفت. اما يك بار كه گفتم و اون تازه متوجه شد صورت من مو داره حالا ديگه هی مرتب می گه موهاش را بزن

من از شوهرم فقط از اول ازدواج يك چيزی خواستم. اين كه سيبيلش را بزنه. اما تا حالا نزده. من از سيبيل بدم مياد

تو كشور ما ميگن اگر زن چهار تا بچه به دنيا نياره مشكل داره و مردش بعدا می ره يك زن ديگه می گيره. ما حالا دو تا داريم. شوهر من تحصيل كرده است و ميگه يكی ديگه كافيه. اما می دونم برگرديم كشورمون مردم ميگن من مشكل دارم

شوهر من اصلا حوصله بچه نداره. شب هم كه اين گريه ميكنه بلند ميشه من را بيدار می كنه و باز می خوابه

بزرگ كردن بچه وظيفه هر دو نفره. تو بايد شب ها اون را هم بيدار كنی و بنشونی جلوت و به بچه شير بدی تا اون هم بدونه نگهداری بچه كار دو نفر است
-----------------
باور كنيد يا نه اين ها مكالمات چند زن از مليت های مختف در انگليس بود

پی نوشت: من اون مرد سيبيل دار نيستم. ما بچه هم ندارم. گفتم سوء تفاهم نشه.ح.ش

Thursday, 10 May 2007

تاملاتی در باب پديده ای به نام محسن نامجو



من هم مانند بسياری ديگر با محسن نامجو و آهنگ هايش از طريق اينترنت آشنا شدم، يا به عبارت بهتر او را از طريق اينترنت كشف كردم. باز هم مثل خيلی های ديگر اول كه آهنگ های او را پیدا کرده ام مدتی طولانی با ولع آن ها را شنيده و مرتب تكرار كرده ام. اما حالا كمی از اين بهت اوليه فاصله گرفته ام و می توانم در مورد آن ها فكر كنم. اين جا سعی می كنم اين افكار را مرتب كنم

آهنگ های محسن نامجو را اگر بتوان در گروهی جای داد مناسب ترين گروه 'موسيقی پست مدرن' است. با يك تقسيم بندی سردستی موسيقی دستگاهی و مقامی ما در حكم موسيقی سنتی است. موسيق پاپ را می توان مدرن ناميد و حالا نامجو احتمالا پيشرو موسيقی پست مدرن است. اما چرا پست مدرن؟ البته تمام كارهای نامجو را نمی توان پست مدرن ناميد. اما بعضی كار های او مثل گيس تمام مولفه هايی كه ذكر خواهد شد را دارا هستند

در تفكر پست مدرن و بالطبع هنر پست مدرن خط فاصل ميان هنر بالا/سنگين/فخيم .... و هنر پايين/سبك/مردمی ... وجود ندارد. در اين جا دو قطبی فخيم/عوامانه شكسته می شود. در كارهای نامجو اين عنصر را می توان در دو سطح ديد. سطح اول متن ترانه ها يا اشعار است. در اين جا همنشينی عناصری مثل آيات قران و اشعار حافظ (از قطب فخيم) با اشعار و عبارات متداول در زبان روزمره وجاری (از قطب عوامانه يا پاپ) و حتی اشعاری كه خود خصلتی پست مدرن دارند ديده می شود. سطح دوم موسيقی است. باز هم همنشينی سازها و تركيب های صوتی از دستگاه های سنتی با عناصر مدرن موسيقی غربی (عناصری از سبك راك و ...) در كار های نامجو به وفور ديده می شود

ويژگی دوم هنر پست مدرن كه در واقع نتيجه مولفه اول است حالت كلاژگونگی آن است. در اين جا فاصله ژانر های مختلف كه سابقا ناسازگار و غير قابل جمع فرض می شدند از بين می رود و اثر هنری كلاژی می شود از قطعاتی كه هر كدام متعلق به يك سبك و ژانر هنری اند. در آثار نامجو با كلاژی (يا به عبارت مورد پسند او تلفيقي) روبرو هستيم از موسيقی هنري، موسيقی پاپ، موسيقی سنتي و موسیقی فلکلور

خصلت ديگر هنر پست مدرن حظور طنز، تعريض و نقيضه/هجو/تقليد در آن است. اين ها نشانه های عصر پست مدرن اند كه در هنر آن هم وجود دارند. در آثار نامجو می توان رگه های تمام اين موارد را ديد. اصولا كنار هم قرارگيری تكه های گوناگون از ژانر های مختلف خود می تواند باعث ايجاد طنز شود. علاوه بر اين در اشعار، لحن ادای كلمات و نوع تلفيق موسيقی با كلام هم می توان رد پای طنز و به سخره گرفتن را در آثار نامجو ديد

اما جالب ترين نكته برای من در كارهای نامجو حضور در عرصه سايبر يا مجازی است. گفته اند كه اينترنت رسانه عصر پست مدرن است و شواهد زيادی مانند بی مركزي، رابطه متقابل كاربر و رسانه و ... اين گفته را تاييد می كند. اما سوای اين نكته آن چه امروزه در مورد رابطه موسيقی و اينترنت بسيار بحث برنگيز است مساله حق مولف و حق تكثير آثار بدون پرداخت پول است. شركت های بزرگ موسيقی دعاوی بسياری عليه سايت های داونلود موسيقی مطرح كرده اند و اين هم چنان بحثی اخلاقي، حقوقی و فرهنگی است

اما در مورد آثار نامجو جنبه ديگری از ارتباط فضای مجازی و واقعی خود را نشان می دهد: غلبه فضای مجازی بر فضای واقعي. نامجو تا كنون هيچ آلبوم يا اثری را (به دليل سانسور و مميزي) به صورت رسمی و فيزيكی منتشر نكرده است. در عالم واقع فردی به نام محسن نامجو خواننده نيست. اما تمام شهرت/ قدرت (!)/ اعتبار و مقبوليت نامجو از فضای مجازی و جريان آزاد ارتباطات آمده است. اين نمونه ای است قابل مطالعه از ارتباط دنيای مجازی و واقعي. نمونه ای كه در آن فردی از يك سو قدرت خود را از فضای مجازی می گيرد و از سوی ديگر چندان راضی به نشر آثارش از طريق اينترنت نيست. چرا كه در نهايت هيچ نفع مالی به او نمی رسد

اين نكته را می توان از لحاظ اخلاقی هم بررسی كرد. آيا گذاشتن يك آهنگ نامجو در اين سايت برای داونلود خوانندگان كاری اخلاقی است يا خير؟ از سويی من با اين كار به قدرت متمركز (دولت) نشان خواهم داد كه فضای مجازی توانايی های شگرفی دارد و می تواند قدرت را به چالش بكشد. اما از سوی ديگر حق مادی مولف را ناديده می گيرم (گر چه ممكن است به قدرت معنوی و شناخته تر شدن او بيفزايم). تا زمانی كه اين مساله حل نشده من آهنگی از نامجو اين جا نمی گذارم. اما علاقه مندان با يك
جستجوی اينترنتی دست خالی نخواهند بود
پی نوشت: اين نكته را سحر بعد از خواندن اين مطلب به من گفت كه نكته جالبی است. در موسيقی نامجو با تعدد لايه ها و سطوح مختلف صدايی در يك قطعه روبرو هستيم. اين لايه لايه بودن و در ضمن هم سطح بودن اين لايه ها خود از ديگر خصلت های اثر پست مدرن است.ح.ش

Tuesday, 8 May 2007

دو سال گذشته را در دانشگاهی كه هستم فارسی به خارجی ها درس داده ام. دانشجويانم معمولا عربی می خوانده اند و فارسی را به عنوان درس اختياری برداشته اند. می خواستم يك كم در مورد آموزش فارسی به خارجی زبان ها بنويسم. فعلا آن را می گذارم برای يك وقت ديگر. ديروز امتحان شفاهی درس فارسی بود. گفتم بد نيست فارسی حرف زدن يكی از شاگرد هايم را (حدود يك دقيقه) بگذارم اين جا. با مزه است. حتما كه انگليسی حرف زدن ما هم به اين بامزگی است. ح.ش



Monday, 7 May 2007

بهار در پيوند است با مرگ

دوست ژاپنی ام در آخرين ديدار پس از سه سال دوستی عكسی يادگاری می گيرد. او از اين جا می رود اما دلش برای آن تكه از طبيعت اين جا كه ديده تنگ خواهد شد. تكه ای كه او ديده خيلی بزرگ نيست، جايی است معمولی در روستايی معمولي. اما او چهار بار و در چهار فصل مختلف به آن جا رفته تا ببيند يك منظره ثابت چگونه در طی سال تغيير می كند. رنگی از خون سامورايی ها در رگش است.

دوست ژاپنی ام كم حرف است و آرام. زياد و گاه دقايق متمادی ميان دو كلمه فكر می كند. سال ها با هم هر هفته جلسه داشته ايم و در مورد فلسفه بحث كرده ايم. كتابی از باغچه های كيوتو برای يادگاری به من می دهد. باغ آرايی برای مردم او هنر است. چيزی كه دركش برای من سخت است.

مرد ژاپنی پاييز ژاپن را برای ديدن توصيه می كند. چرا كه درختانش همگی با هم قرمز می شوند و قرمزی ها الوان گوناگون دارند و كوه های اطراف شهر هر چند مدتی همگی به يك رنگ قرمز خاص در می آيد. دوست ژاپنی ام اما بهار را هم می ستايد. شكفتن شكوفه های گيلاس در طرفه العينی و چتری از شكوفه بر دست های درختان. مرد ژاپنی اما بهار ديارش را برای سياحت توصيه نمی كند. بهار كوتاه است. شكوفه ها به همان سرعتی كه آمده اند می ريزند. در چند روز سنگفرش هر خيابان گل باران است. مرد ژاپنی با تصوير اين سنگفرش ها بی درنگ به ياد سامورايی ها می افتد. می گويد بهار و شكوفه ها در پيوند است با مرگ برای سامورايی ها.

حكمتشان اين است: همان طور كه شكوفه ها در اوج كمال و شكفتگی به خاك می ريزند، مرگ هم اگر نزديك است بايد در شكفتگی به سراغش رفت. برای زنده ماندن تقلای بيهوده نكن. اگر قرار بر رفتن تو است تميز، نابهنگام، و در اوج برو. دوست ژاپنی ام خداحافظی می كند. حكمت اجداد او را دوست دارم. دوست دارم تميز، نا بهنگام و بی تقلا بميرم. شايد در بهار.ح .ش

Saturday, 5 May 2007

(ابهام (یا از این ستون تا آن ستون

حرف های سياست مداران معمولا بستر خوبی برای فكر كردن فراهم می كند. نه به اين دليل كه حرف های عميقی مي زنند، بلكه بيشتر به اين دليل كه بايد هم زمان چند كار را در يك گفتار رعايت كنند: هم بايد در جهت تضعيف حريف گام بردارند، هم بايد افكار عمومی را قانع كنند، هم بايد در جهت منافع حزب و گروه خود حرف بزنند و هم اين كه گاف ندهند و به قول معروف آتو دست خبرنگاران ندهند. حالا فرق هم نمی كند اين سياست مدار در ايران و خطبه نماز جمعه حرف بزند يا تونی بلر باشد و در مورد پيروزی اخير ملی گراها در اسكاتلند حرف بزند

اين روز ها بحث مبارزه با بد حجابی داغ است و بسياری صفحات اينترنت و مطبوعات را گرفته. عموما هم بحث بر سر درستی يا نادرستی كار پليس است. من در اين مورد نمی خواهم اين جا اظهار نظر كنم، چون اوضاع تقريبا روشن است. گروهی اعتقاد دارند ارزش های آن ها در معرض خطر است و بايد با خطر مبارزه كرد. اين حرف و روش درست باشد يا غلط (كه به نظر من غلط است) يك مزيت دارد و آن هم اين كه تضادی منطقی ندارد. گروهی قدرت دارد، فكر هم می كند در قبال آخرت مردم و دين آن ها مسوول است و برای مقابله با يك شر (از نظر آن ها ) از قدرتش استفاده می كند. حالا اين كار چقدر قابل دفاع است، يا اصولا قانونی است يا نتيجه می دهد يا .... بحث های ديگری است

اما نكته من اين جا گروه رقيب است و اظهار نظر های آن ها. بدون اين كه اين جا لينك خاصی بدهم بسياری از افراد گروه رقيب (ميانه رو ها) استدلالی به اين مضمون مطرح می كنند: ما كار فرهنگی خاصی روی جوانان نكرده ايم. اكثر جوانانی كه در اين ماجرا متهم هستند متولد بعد از انقلاب هستند. پس در واقع ما مقصر هستيم كه به آن ها معلومات فرهنگی صحيح نداده ايم

اين حرف علی رغم ظاهر جذاب آن و اين كه از لحاظ سياسی كاربرد دارد چون توپ را به زمين حريف می اندازد از لحاظ فكری تقريبا تهی است. فكر كنيد بهترين كار فرهنگی هم در مملكت صورت گرفت (فعلا فرض كنيم مفهوم كار فرهنگی معلوم است) و سر انجام روز تصميم گيری شد. عده ای اين كار فرهنگی را قبول كردند و عده ای (ولو يك نفر) قبول نكرد (در جامعه متكثر ايران اين مقبول ترين فرض است). حالا تكليف ما با اين يك نفر (ها) چيست. بالاخره بايد از قدرت حكومت برای انتخاب نوع لباس استفاده كرد يا نه. مساله آن است كه اين كار اصولا و قانونا مقبول است يا نه؟ اگر پليس روش كار خود را عوض كند و مثلا برخورد تند صورت نگيرد مشكل حل است؟

اين جا است كه سياست مدار ميانه رو بايد حرف رك بزند و نمی زند. اگر بگويد من فقط با روش اجرا مشكل دارم آن وقت قسمتی از افكار عمومی را از دست می دهد. اگر هم بگويد من كلا با اعمال قدرت حكومت برای تعيين نوع پوشش مشكل دارم آنگاه هم اصول خودش را زير پا گذاشته و هم فشار رقيب سياسی را در پی دارد كه خواهد گفت اين ها كلا اصول اوليه اسلام را هم قبول ندارند

اين جاست كه ابهام به كمك می آيد.ح.ش

Wednesday, 2 May 2007

(در باب عطسه (يا كشتن تا كجا مجاز است

دستمال كاغذی كلينكس مارك معروفی است. آن قدر معروف كه ظاهرا اولين كمپانی بوده كه در ايران اين محصول را توليد كرده و خيلی از مردم به جای دستمال كاغذی می گويند كلينكس. يعنی انگار كه كلينكس كلمه خارجی برای دستمال است.

اين كمپانی تبليغی دارد كه جالب است. يك راهب بودايی را نشان می دهد كه به حقوق حيوانات خيلی حساس است. هيچ حيوانی را نمی كشد. عنكبوتی را كه از تارش جدا شده با احتياط بر می دارد و به تارش بر می گرداند. در نمای بعدی راهب عطسه می كند و دهانش را با يك دستمال كلينكس می گيرد. بعد صدای روی تصوير می گويد كه دستمال ما 99 درصد باكتری ها را می كشد. و حالا صورت مبهوت و پشيمان راهب را داريم كه از قتلی كه كرده در تعجب است.

سوال: كشتن ديگران تا كجا مجاز است؟ چه موجودی را تحت چه شرايطی می توان كشت؟

جواب اول: ميكروب ها مخل زندگی ما هستند و باعث بيماری و مرگ ما می شوند پس كشتن آن ها ايراد ندارد.

اعتراض: اگر ملاك اين باشد بايد افراد و آدم ها و حيوانات وحشی كه برای ما مزاحمت ايجاد می كنند را هم كشت.

جواب دوم: ميكروب ها شعور و آگاهی ندارند. درد را نمی فهمند پس كشتن آن ها ايرادی ندارد. ملاك اصلی شعور داشتن است.

اعتراض: پس كشتن حيواناتی كه شعور دارند و درد را حس می كنند مثل گوسفند طبق اين جواب بايد نادرست باشد. اين ممكن است برای بعضی ها جواب قابل قبولی باشد اما برای اكثريت مردم گوشت خوار قابل قبول نيست. اما چه كسی می تواند ثابت كند موجودات ميكروسكوپی مثل باكتری ها شعور ندارند؟

صورت اصلاح شده جواب دوم: شعور يك امر درجه بندی شده است. يعنی بعضی موجودات شعور خيلی خيلی كمی دارند (مثل باكتری ها)، بعد موجودات ريز و كوچك هستند كه شعورشان بالاتر است. بعد همين طور پيش می رود تا حيوانات معمولی كه شعورشان زياد تر می شود ولی از انسان كمتر است و نهايتا انسان است كه دارای شعور كامل است. حالا نكته آن است كه كشتن موجوداتی كه از يك حد اقل شعور برخوردارنيستند ايراد ندارد. ولی كشتن انسان ايراد دارد.

اعتراض: ملاك و حد ما برای جدا كردن كم شعورها از با شعورها كجا است و چه كسی آن را معين می كند؟ توجيه ما برای اين ملاك چيست؟ مثلا شعور و آگاهی بعضی از انسان های غير نرمال (عقب افتاده های شديد ذهني) از شعور و آگاهی برخی حيوانات پيشرفته مثل ميمون ها يا دلفين ها كمتر است. آيا با اين استدلال می توان عقب افتاده ها را كشت؟ يا نه آن ها را نكشت، اما به كارهای سخت و غير انسانی وادار كرد؟ آيا اين استدلال نمی گويد كه قدرت مند ها و كسانی كه امكانات و فهم بيشتری دارند می توانند ضعيف تر ها را استثمار كنند؟ مساله آن است كه اگر بخواهيم در طيف حيوانات يك خط بكشيم كه تا كجا كشتن مجاز است و بعد از آن خير، اين خط به راحتی می تواند بعضی انسان ها را هم شامل شود. از سوی ديگر تقريبا همه متفق هستيم كه كشتن ويروس ها و باكتری ها از لحاظ اخلاقی ايراد ندارد

كلينكس معمای جالبی طرح می كند. كشتن تا كجا مجاز است؟


Tuesday, 1 May 2007

...


لاك پشت های شبانه



هوارد مردی است ميانسال و عكاس، دوست من است. حرفه اش عكاسی قانونی است يعنی كه با پليس همكاری می كند و از صحنه های قتل و دزدی عكس می گيرد. مرد نازنينی است. كوتاه قد و كوچك. جد اندر جد كوتاه قد بوده اند. هوارد حالا با زن سومش آنا است. او را دوست دارد و هر دو دستی در كار هنر دارند. آنا البته ديگر درس نمی دهد. بعد از يك دوره احساس ضعف و خستگی بالاخره فهميد كه بيماری لاعلاجی دارد.

آنا يك روز رفته پيش دكتر و صاف و راحت پرسيده با اين مرض چند سال ديگر اميد به زندگی دارد. دكتر هم به رسم دكتر های اين مملكت گفته فلان قدر سال. سالش را نمی گويم اين جا.

حالا آنا زود خسته می شود. قوز بالا قوز هم آورده. يك روز نامه ای می آيد دم خانه كه جواب آزمايش تست سرطان رحم مثبت است و سلول های غير طبيعی ديده شده اند. چند روزی را هوارد در هول و ولا است تا اين كه وقت بيمارستان شود. اين يكی به خير می گذرد. سرطان نيست اما توده هايی ديگر هست.

درد و بلا كم ندارد آنا. همين هفته پيش دو بار از پله افتاد پايين، حكما از ضعف ناشی از همان بيماريش. زانويش هم بينهايت درد می كند. كوچك ترين چيزی حتا لباسی اگر به آن بخورد اشكش را در می آورد. لابد كه آن هم از عوارض بيماريش است.

اما هوارد چند شبی را در هفته برای كمك خرج در يك پيتزا فروشی رانندگی می كند. آخر شب كناره های خمير كه برای پيتزا به كار نرفته را جمع می كند. می چسباند به هم و يك گلوله خمير بزرگ درست می كند. بعد پهنش می كند و مثل نان تافتان می گذارد در فر مغازه. نان از وسط باد می كند و بالا می آيد. رويش قهوه ای و سوخته و قاچ قاچ می شود. به شكل لاك پشت در می آيد. هر شب يك لاك پشت به شكلي: غول پيكر، باد كرده، سوخته، .... هوارد مثل بچه ها ذوق می كند. لاك پشت را در كيسه می گذارد و می برد برای آنا. آنا عاشق لاك پشت ها است. هر شب لاك پشتش را می شكند و می خورد. مثل بچه ها ذوق می كنند هوارد و آنا. در ميان درد و بلا نان می شكنند و از خوردن لاك پشت های شبانه لذت می برند. تا كی كه آنا نتواند ديگر نان بشكند.ح.ش